طربنامه عشق

online chess
chess online

مو ضوعات عرفانی و شعر و تحقیق

 

  کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب

 تا سر زلف سخن را به غزل شانه زدند

از جائی که حافظ لسان الغیب لقب گرفته دلیلش بیان حکمت و مضامین غیبی  منبعث از کتاب مقدس قرآن  کریم میباشد وی به عنوان عارفی حکیم و آشنا به آیات قرآن و از طرفی در مواجهه با زاهدان خشک و افراد مقدس نما و ریاکار که دین را و قرآن را ابزار برای مقا صد فرصت طلبانه خود قرارداده بودند و با پوشش دادن به حقایق معنوی دین، و جعل آن به نفع خویش و مقا صد قدرت طلبی و شوم، مانع ازرشد حقایق معرفتی و معنوی صحیح و نص ایات الهی و نشر آن میشدند و افراد ظاهر بین و قشری و متحجر با تبعیت از اینگونه افراد فرصت طلب و تزویرکار، آنها را تقویت و به آنها بیعت میکردند. و حافظ در میان چنین آتشی افروخته از ریاکاری، تلبیس و رندی مُزوّرانه بود که (مکتب رندی خود را بنانهاد، رندی بمعنای انسان کامل و آزاده ای که در برابر زاهد دروغین قد علم میکند و آنتی تز آن میشود ،رند حافظ اهل نیاز و شکسته دل  در برابر خداوند و از همه مهمتر اهل عشق و مستی و راستی است مست از باده روحانی و عشقست ،چنانکه واژه رند در دیوان او «ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید )  و شخصیتی شد برای اشاعه حقیقت دین با توسل به قرآن و احادیث نبوی. و میگوید

         ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد

       لطایف حکمی با نکات قر آنی  

 حافظ در رابطه با قشریون متظاهر به مقدس معابی و بی خبراز حکمت های قرآنی میفرماید:

     راز درون پرده ز رندان مست پرس 

کین حال نیست زاهد عالی مقام را                        

 لسان الغیب درغزلیات خود به کمک صناعت و بداعت و ایهام ،ایجاز و استعاره و تلمیح به حقایق معرفت و دین به مبارزه با این ریاکاران وزاهدان جعلی میپردازد

و میگوید که: بد رندان مگو ای شیخ و هشدار

    که با حُکم خدائی کینه داری

                       نمی ترسی ز آه آتشینم 

          تو دانی خرقه پشمینه داری

              ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ 

        به قرآنی که اندر سینه داری

به همین دلیل برای فهم معانی دور ازذهن باید اهل معرفت و بینش و باطن بود. تا معانی اصیل ابیات حافظ را در یافت و به ظاهر عبارات قناعت نکرد . به اشارات و لطایف و حقایق مکتوم در آن نیز توجه بکنیم بطوری که در حدیث نبوی برای درک قرآن میخوانیم العبارات للعوام ، والاشارات للخواص، واللطائف لل اولیاء،والحقایق للانبیاء 

همین راز جاودانگی حافظ میباشد که شعر اورا براساس عرفان ناب ومعارف اسلامی عوام و خواص برحسب استعداد خود درک کرده و بهره مند میشوند. حافظ خود نوشته است که:

من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست 

تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی

انشالله که ما از خیل غیر نباشیم و گوش دل و جان به حقایق و لطایف و اشارات او بدهیم و کسب فیض و معرفت کنیم .اکنون غزل زیررا بعنوان فاتحه الکتاب حافظ مورد تفصح و تفسیر قرار میدهیم.

  شرح غزل اول حافظ

الا یا ایهالساقی ادر کاسا و ناولها   

             که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

ای ساقی، آب حیات معنوی ومی معرفت را بگردش در آورودر دوام وتسلسل این جام معرفت، محبت الهی و عشق را بر من عطا کن وبا حلاوت و غایت لذت این شراب روحانی سختی های راه عشق را بر من سالک( تازه کار)قابل تحمل فرما از آنجائیکه من که بواسطه ی (معرفت کم (ظلوماً جهولا بودنم) ) دشواریهای راه عشق را نمیدانستم و آسان میشمردم و حالا که قدم در این وادی پرخطر نهاده ام و بار امانت عشق و معرفت را پذیرفته ام، چنانکه سایر موجودات از آن سر باز زدند. حال ای ساقی بواسطه تداوم و تسلسل آن می مستی بخش روحانی، حمل این بار سنگین امانت را برایم قابل تحمل بفرما.

مصرع اول این بیت دعا گونه بوده.و از جائیکه هر کسی را تاب تحمل سختی های را ه عشق نیست حافظ خود فرموده:

ناز پرورد تنعم نبرد راه بدوست

عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد

همچنین هر کسی لایق پانهادن در این راه نیست:

     زاهد ار راه برندی نبرد معذور است

 عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

     زاهدو عجب نماز و من و مستی و نیاز

  تا تورا خود زمیان با که عنایت باشد

مولانا در غزل شماره 253 دیوان شمس گوید: برگزیده ی ابیات

رو مذهب عاشق را برعکس روش ها دان 

    کز یار دروغی ها از صدق به و احسان

حالست محال او مزد است وبال او              

عدلست همه ظلمش دادست ازو بهتان

کفرش همه ایمان شد، سنگش همه مرجان شد

   بخلش همه احسان شد جرمش همگی غفران........الخ

به بوی نافه ای کاخِر صبا زان طره بگشاید

زتاب جعد مشکینش چه تاب افتاد در دلها

 همچنین ما سالکان به امید فیض یابی ازنفخه های رحمت والطاف حضرت دوست، درانتظار گشایش، جهت دریافت از نزولات انوار جمالی وتجلی رحمانی و رحیمی بوده وهستیم ولیکن مشکلات عالم کثرت (واشتغال بدنیا) وحجابهای تو در تو مانع از دریافت آن نفخه رحمانی وتجلیات جمالی میگردد .واین مشکلات کثرات مانع رسیدن من شایق بوحدت میگردد. واز طرفی با آگاهی از (والمخلـَصُونَ فی خطر عظیم) خسرانی بزرگ را تحمل کرده و خون بدل شده و خون دل میخوریم که از راه کمال باز مانده ایم و از مشاهده انوار آن جمال جمیل محروم میمانیم.

عارف ، سالک فی سبیل الله سعی در رسیدن بوحدت از درون کثرات پیچ در پیچ دارد.

(والمخلـَصُونَ فی خطر عظیم) حدیث نبوی است که حتی خالص شدگان از جانب خدا که پیامبران باشند خود در مواجهه با عالم کثرت در خطر هستند.

الناس کلهم هالکون الا عالمون- العالمون کلهم هالکون الا عاملون- العاملون کلهم هالکون الا مُخلـَصون-

(والمخلـَصُونَ فی خطر عظیم)     ----------------------------------------------------------     

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم

  جرس فریاد میدارد که بربندید محملها

با توجه به بیت قبل و معنی آن در پیوستگی به این بیت : میفرماید

بنابر این در این دنیای خاکی که اولین پایگاه و منزل جانان برای من است امن و عیشی نخواهد بود تا در آن بیاسایم و از طرفی با این عمر محدود که بسرعت میگذرد، قافله سالار عشق با ندای جرس گذشت زمان را فریاد میکند و دعوت به ادامه راه میکند ،که ایستادن و رکود جایز نیست وصدای زنگ فریاد میکند که ای سالک، زمان تنگ است ،بار خود بربند که این منزل(جهان گذران) برای کامجوئی و خوشگذرانی وآسایش نیست بفکر تکامل و گذر از جهان فانی (کثرات) به جهان باقی( وحدت و معرفت وکمال) باش.

صدای این جرس فقط بگوش اهل هوش و معنی میرسد اهل آسایش و غافل هر گز آنرا نشنیده و از قافله بدور میمانند ( سوره اعراف/179)( لهم آذانٌ لایسمعون بها اولئک کالانعام)

-------------------------------------------------------------------

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

       که سالک بی خبر نبود زراه و رسم منزلها

پس ای طالب کمال وای رهرو اگر میل به فیض یابی و تکامل داری و طالب وصال دوست هستی ،طی طریق معرفت بدون راهنما و پیر مرشد ممکن نیست.بطوری که تو باید مطیع کامل وبیچون چرای دلیل راه خود باشی که پیر کامل بس کار آزموده و آشنا به دشواریهای راه میباشد چنانکه اگر او بر سبیل تنبیه و ارشاد  بر تو تکلیف امری نماید که مخالف عرف و شرع باشد بپذیرو بیچون چرا انجام بده،چرا که آنچه را که او داند تو ندانی، ((مرشد کامل شاخه کج رسته درخت وجود مرید را شکسته و دوباره راست پیوند میکند تا درست نشوو نما کند.)) کاری که شمس با مولانا کرد.نخست او را درهم شکست وسپس وی را براه بالندگی قرار داد. در رابطه با داشتن مرشد کامل در طی طریق حافظ گوید:

 بکوی عشق منه بی دلیل راه قدم

که من بخویش نمودم صد اهتمام نشد.

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

     کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

در این منزل صعوبت راه، مشکلات ،حجابهای تو در تو(همان جعد مشکین) همانند دریای پر موّاج و خروشان و ظلمانی با چنان گردابی مارا بکام خود فرو می بلعد که نهایت راه و ساحل وصال را دور از دسترس قرار میدهد .لذا کسانی که حتی طعم عشق را نچشیده وبوادی معرفت قدم نگذاشته اند وبزعم خودشان خویش را در ساحل امن میپندارند ، حتی دربدایت راه نیستند آسوده و فراغ بال وسبکباروبی خبر از عالم معنی بوده  وضعیت ما را در چنین حال وهم انگیز درک نخواهند کرد.چرا که مشغول لهو ولعب و دنیا هستند و به عمق هستی نمی نگرند و اصلا تفکر ندارند. باید اندیشید که خسران ایشانراست یا ما راکه طالب کمالیم .>دریای عشق را هیچ بدایتی و نهایتی نیست چنانکه عطار گوید ( عشق آنست که غایت نَبوَدَ شهم بدایت هم نهایت نَبوَدَ ش ) و سعدی گوید (گفتم نهایتی بود این درد عشق را --- هر بامداد میکند از نو بدایتی)  

 همه کارم زخود کامی ،به بد نامی کشید آخِر 

     نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها

خود کامی اهل راز و اهل باطن ورای خود کامی اهل ظاهر و اهل دنیاست لذا اهل باطن و معرفت خود کامگی را دررهجوئی به کمال معرفت وعشق و وصال دوست میدانند(خود کامی مثبت) غایت قصد سالک فنا فی الله است و کام معنویت نهایت کامجوئی عارف در معرفت است (رندی مثبت) وخود کامی اهل دنیا در لهو ولعب  و کارهای ناشایست تزویر و ریا وبی توجهی به معنویت.(رندی منفی) واین از ویژه گیهای حافظ  وساخته و پرداخته های اوست که واژگان را درست در نقطه مقابل آن معنی اصلی  بکار میگیرد که دور از ذهن عوامست.مثل رند ی

 معنی: و از آنجائی من اهل معرفت و رهرو راه عشقم و کام خود را در این راه میجویم، کار هایم در راه عشق  پیش اهل تحجر ودر نظر کوتاه بینان کوته اندیش و خود بین بد جلوه مینماید و اینان بر سبیل خود خواهی درهر محفلی از جمع  قشریون داستانها میسازند و مرا تکفیر میکنند و بدینوسیله راز عشق من بد جلوه گر شده وبرداستان ها و زبان ها آشکار میشود.

چنانکه (بزرگانی چون حلاج، عین القضات، روزبهان بقلی ،بایزید بسطامی،شیخ مقتول شهاب الدین سهروردی وابن سینا ......) مورد تکفیر و مصائب ناشی از این متحجران واقع شدند.  

احوالات و شطحیات عارفان بزرگ چون حلاج و بایزید بسطامی همان خود کامگی در راه معرفت است که حلاج نهایت کام خود را برسر دار چشید و ملاقی محبوب شد و عین القضات هنگام سوختن.  

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند ---جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد.

همچنین باز در همان غزل شماره 253 که بالا اشاره شد مولانا در همین رابطه میگوید:

گر طعنه زنی گو ئی تو مذهب کژ داری

من مذهب ابرویش بخریدم و دادم جان

زین مذهب کژمستم بس کردم و لب بستم 

بردار دل روشن باقیش فرو میخوان

در حقیقت مولانا این نوع از خودکامگی مستانه و رندانه را میستاید و خود رهرو آن است.

---...........................................................................

حضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ 

    مَتی ما تـَلقَ من تهوی دَع الدنیا واهملها

(و هوَ بکُلّ شئ شهید) حضور واقعی آنست که بدون واسطه چیزی احساس حضور داشته باشی، معرفت نسبت به حق تعالی بدون واسطه صوری و خیالی در ذهن بلکه حضوری قلبی یعنی چنانکه منیتی از تو باقی نماند و همه او باشد.

معنی : ای سالک راه حق اگر طالب مقام وحدت و حضور حقیقی و دائم هستی در این منزل دنیا عمر محدود خود را در طلب امن وآسایش و راحتی نباش و همه را ترک و فراموش کن  که این است غیبت تو از جانان (در این منزل ) .پس با پذیرا بودن تمام مشکلات راه و در مواجهه با تند باد حوادث در کسب معرفت و وحدت حضور بکوش تا ملاقی آن دولت عظمی ومحبوب ازلی و ابدی باشی.

....................................................................

و من الله توفیق

 جاوید مدرس (رافض)

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 15:22  توسط جاوید مدرس اول  | 

 

 رند و رندی حافظ

رند از بر ساخته‌های اساطیری حافظ است، مثل پیر مغان، دیرمغان(= خرابات) و جام جم [گاه = جام باده]. حافظ در ساختن رند انگیزه‌ها و الگوهای متعددی داشته است.

از یک سو «انسان کامل» را از عرفان می‌گیرد، و از سوی دیگر رند را به معنای قدیمی‌اش که شخص لاابالی یک لا قبای آسمان جل و در عین حال آزاده و گردنکش است و در برابر ارزش‌های تحمیلی و دروغین طغیان می‌کند.

 انگیزه دیگرش میل به آفریدن شخصیتی است در برابر زاهد که نقطه مقابل و آنتی تز زاهد باشد. و در تحلیل آخر رند را بر صورت خویش (= حافظ) می‌پردازد. و همه آرزوهای خود را که می‌خواهد آزاده و بی‌قید و وارسته و ملامتی باشد در شخصیت ملامتی و قلندروار او باز می‌آفریند. حافظ از آنجا که می‌خواهد اهل تساهل و توکل، اهل ظرافت و زیبایی‌های زندگی، اهل نیاز و شکسته دلی در برابر خداوند و از همه مهمتر اهل عشق باشد، رند را نیز با همین صفات می‌سازد. رند او همچون خود او نظر باز و نکته‌گو و بیزار از زهد و ریا و منکر طمطراق دروغین نام و ننگ و صلاح و تقوای مصلحتی و جاه و مقام بی‌اعتبار دنیوی است.

حافظ از آنجا که می‌خواهد اهل تساهل و توکل، اهل ظرافت و زیبایی‌های زندگی، اهل نیاز و شکسته دلی در برابر خداوند و از همه مهمتر اهل عشق باشد، رند را نیز با همین صفات می‌سازد. رند او همچون خود او نظر باز و نکته‌گو و بیزار از زهد و ریا و منکر طمطراق دروغین نام و ننگ و صلاح و تقوای مصلحتی و جاه و مقام بی‌اعتبار دنیوی است.

در یک کلام حافظ در جامه رند و رندی شخصیتی می‌سازد پاد زهر تکلف ، پادزهر ریو و ریا و سراپا امیدوار و پاک‌باز و عشق اندیش و جسوراندیش- و نه زبون اندیش- در یک جا رندی را  برابر با عشق می‌گیرد:                                 

                                              زاهد ار راه به رندی نبرد معذورست  

عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

در جای دیگر فرار زاهد را از رندی خود، همانند فرار دیو از قرآن خوانان می‌گیرد، رند در عین حال شخصیت طنز‌آمیزی هم هست. ولی چندان ژرف و شگرف است که در بادی نظر طنز‌آمیز بودنش محسوس نمی‌گردد.

رند کلمه پربار شگرفی است و در سایر فرهنگی‌ها و زبان‌های قدیم و جدید جهان معادل ندارد. تا کمی پیش از حافظ ، و بلکه حتی در زمان او هم معنای نامطلوب و منفی داشته است. چنانکه همین امروزه هم، بعد از آن‌همه مساعی حافظ، دوباره رند، به‌صورت کهنه رند، مردرند و خرمرد رند درآمده است.

 معنای اولیه رند برابر با سفله‌ و اراذل و اوباش بوده است. حافظ از آنجا که نگرش ملامتی داشت و هر نهاد یا امر مقبول اجتماعی، و همچنین هر نهاد یا امر مردود اجتماعی را با دید انتقادی و ارزیابی دوباره می‌سنجید، رند را از زیر دست و پای صاحبان جاه و مال و مقام و از صفت تعال بیرون کشید و با خود هم‌پیمان و هم‌پیمانه کرد. و رند در دیوان او «ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید». چنانکه اشاره شد حافظ نظریه عرفانی «انسان کامل» یا «آدم حقیقی» را از عرفان پیش از خود گرفت و آن را با همان طبع آفرینشگر اسطوره‌ساز خود بر رند بی‌سروسامان اطلاق کرد و رندان تشنه لب را «ولی» نامید:

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس  

گویی ولی‌شناسان رفتند از این ولایت

شرح مقام رند با آن گذشته و امروز ننگین، ولی با آن شأن و شکوه درخشان که در دیوان حافظ دارد براستی دشوارست. رند انسان برتر یا انسان کامل یا بلکه اولیاء الله به روایت حافظ است. و اگر تصویرش از لابلای اشعار او درست فرا گرفته نشود، مهمترین پیام و کوشش هنری- فکری حافظ نامفهوم خواهد ماند.

معنای اولیه رند برابر با سفله‌ و اراذل و اوباش بوده است. حافظ از آنجا که نگرش ملامتی داشت و هر نهاد یا امر مقبول اجتماعی، و همچنین هر نهاد یا امر مردود اجتماعی را با دید انتقادی و ارزیابی دوباره می‌سنجید، رند را از زیر دست و پای صاحبان جاه و مال و مقام و از صفت تعال بیرون کشید و با خود هم‌پیمان و هم‌پیمانه کرد.

کلمه رند و رندی در حدود هشتاد بار در دیوان حافظ به کار رفته است، و اگر اشاره‌ای او به رند ورندی را بدون این دو کلمه هم در نظر بگیریم سیمای واضحی از رند و رندی در دیوان او ترسیم شده است.

 

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

  رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 13:22  توسط جاوید مدرس اول  | 

تقدیر و تدبیر  

 

تقدیر در لغت به معنی قیاس گرفتن اندازه قرار دادن واز نظر متافیزیکی تعیین قضاو قدر،و فرمان الهی است

هر تدبیری در چارچوب و قالب تقدیر محاط است ابتدا و انتهای هر پروسه موفق تقدیر میباشد

در اصل چون در هر کاری ابتدای کار تقدیر و سپس تدبیر و انتهای کار نیز تقدیر است لذا

معنی تقدیر در ابتدا و انتهای کار متفاوت خواهد بود.

یعنی تقدیر در ابتدای کار به معنی تعیین قیاس و اندازه گرفتن است و در انتهای کار بواسطه تدابیر اتخاذ شده براساس قیاس و اندازه های لازم، حاصل  کاراگر کمال باشد نه زوال  پس لایق تقدیر خواهد بود به معنی سپاس و تبریک درازای موفقیت،، تقدیر نخستین وتدابیر متخذه.

هر کارو نتیجه ی موفق پاداشش بطور طبیعی تقدیر است و مکانیزم این تقدیر حتی در مغز انسان بطور طبیعی نهفته شده است احساس رضایت و خشنودی در موفقیت تائید بر این نظر است.

چنانکه حق تعالی نیز در تقدیر و تدبیر آفرینش کاینات علی الخصوص انسان در آخر کار از خویشتن تقدیرمیکندو تبریک و تهنیت میگوید (تبارک الله احسن الخالقین)

پس نتیجه این میشود که لازمه ی دو تقدیر و تدبیر مابین آنها فعل (خلق )است بدون خلق تقدیر دوم حاصل نخواهد شد چون بدون فعل خلق ،کمالی عائد نمیشود و نتیجه زوالست پس تقدیر نخستین نیز ذائل میشود.

از طرفی چون تدبیر معلول تقدیر است تخلف معلول از علت محال است ،بنابر این عوامل تدبیر باید در راستای تقدیر باشد اگر عناصر وعوامل تدبیر مغایروضعیف باشد نتیجه تدبیر حاصلش زوالست بجای کمال 

عطار گوید :

اگر ما روز و شب تدبیر سازیم           همان بهتر که با تقدیر سازیم

اگر صد موی بشکافم زتدبیر              برون نتوان شدن موئی زتقدیر

تدبیر آدمی اینست که تقدیر خویش را در تقدیر الهی ذوب کند تدبیرکند و توکل در تقدیر الهی داشته باشد که معنی توکل همینست ،این همان با توکل زانوی اشتر را بستن است.

تقدیر محیط و تدبیر محاطست پس تقدیر غالب بر تدبیر است چنانکه  وسعت تقدیر الهی دایره ایست به اندازه عالم مخلوق و محیط بر آن نقش  تدابیر عقلی در این دایره به اندازه سر سوزن است .

محل و منشا تقدیر و تدبیر الهی خارج از زمان و مکانست .(کُن فیکون) ولی آدمی گرفتار زمان و مکانست.از طرفی معنی و مفهوم کلام ( لیس للانسان الا ما سعی )به کمال تقدیر خویش رسیدن در این عالم است .البته (تقدیر و تدبیر در حیطه ی الهی زوال نا پذیر بوده و منتج به کمال است)  وتقدیر و تدبیر انسانی التزام بر مقدور و مقدر بودن عوامل و عناصر تدبیر را دارد.تا در جهت کمال باشد.

دید گاه ادیان در مسئله تقدیر و تدبیر:

از دیدگاه ادیان مخصوصاً اسلام و نص آیات الهی وحدت و نظام عالم متعلق به یک پروردگار

یعنی ذات احدیـّت است هم مقدورات عالم حدوث متعلق به اوست هم مدبـّر اوست او حاکم علی الاطلاق و متصرّف در عالم است. خلقت، تقدیر،وتدبیر ازان خدای سبحانست چون تقدیر ملازم با خلقت است و اگرهردو باهم جمع شدند ملازم آنها تدبیر میشود.وتدبیرهر چیزی از خدای سبحانست.

لازمه ی خلق احتیاج  و حاجت است

مولوي در مقام متفكري غايت‌گرا معتقد است كه احتياج نه تنها مادر اختراع است بلكه مادر خلق هم هست. حتي خدا اگر نيازي دروني و مقاومت‌ناپذير واردارش نمي‌كرد آسمان و زمين را نمي‌آفريد. مولوي پيش از برگسون از اين معني آگاهي داشته كه تطور خلاق است. (هانري برگسون، فيلسوف قرن نوزدهم فرانسه اعتقاد دارد كه در طبيعت نيرويي يافت مي‌شود كه آن را بسوي حيات مي‌كشاند آن قوه را بنام "جذبه و نشاط حياتي" مي‌نامد).

جذبه حياتي، شوق زندگي والاتر و سرشارتر اندامهاي تازه مي‌آفريند بنظر وي حيات چيزي نيست مگر حاصل شوق و زندگي، حيات هر وقت جهاز فعلي اش اگر او را ارضاء نكند خواهشهاي تازه‌اي مي‌آفريند كه براي ارضاء آنها اندامهاي تازه‌اي بوجود مي‌آورند.

زانكه بي‌حاجت خداوند عزيز        مي نبخشد هيچ كس را هيچ چيز

ور نبودي حاجت افلاك هم               هفت گردون ناوريدي از عدم

آفتاب و ماه و اين ا ستارگان             جز به حاجت كي پديد آيد عيان

پس چو حاجت شد كمند هست‌ها           قدر حاجت مي‌رسد از حق عطا

پس بيفزا حاجت اي محتاج زود         تا بجوشد در كرم درياي جود

………………………

چشم ننهادست حق در موش کور       زانکه حاجت نیست اورا دید نور

انسان که خود مخلوق است در عین حال نیز میتواند خالق باشد واز این بُعد انسانست که حق تعالی خود را تبریک میگوید. یعنی نیروی آفرینشی که خدا به انسان داده و سایرموجودات از آن بی بهره اند و آن در سایه عقل و عشق است که به انسان داده و سایر موجودات آز آن بی بهره اند و از قبول آن سر باز زده اند وتنها این امانت را انسان پذیرفته است (عقل وعشق)البته شاید بعضی ها بگویند که عشق در تقابل با عقلست آری عشق در تقابل با عقل معاش است و عقل مراحلی دارد یعنی عقلی که تکامل یافته باشد و از حد عقل معاش عبور کرده و متعالی گردد در این مرحله او به عشق رسیده است و مراحل عقل کامل را سیر میکند پس کیفیت عقل عبور کرده از عقل معاش والاتراست و در تقابل ودر تباین با عشق نیست بلکه در خدمت و در جهت موافق عشق قدم بر میدارد.و عقل در تفاهم با عشق خلاق است و هنر زائیده ی چنین عقلیست در سایه عشق..لذا همه ی هنر های انسان قابل تقدیرو قدر دانی هستند.چون زائیده عقل کامل و عشقند.

معنی جدید و بروزی اگر برای تقدیر و تدبیر بخواهیم ارائه بدهیم میبینیم تکنو لوژی های خلاق روزدر هر پروسه ای از روندی معین و منظم پیروی کرده و به موفقیت میرسند.

یعنی هر پروسه ای مراحلی برای تحقق دارد نحوه ی انجام و تحقق این مراحل را (الگوریتم میگویند) که از کلمه ی الخوارزم نام دانشمند ایرانی خوارزمی   گرفته شده است .

الگوریتم عبارت است از نحوه و مراحل انجام یک کاری به ترتیبی که با موفقیت بپایان برسد.

هر الگوریتمی شروع و پایان دارد شروع و پایانش تقدیر و مابین دو تقدیر تدبیر است.

الگوریتم به عنوان یک الگوی کیهانی شامل همه ی پدیده های مخلوق و طبیعی میگردد.که همه از الگوریتم خاص خود پیروی میکنند.

نتیجه نهائی اینکه بشر گرفتار تقدیر است و تقدیر او کمال است که باید بدست خویش آنرا تحقق بخشد و از زوال بگریزد.

 در غیر اینصورت کار او زوالست که مصداق آیه شریفه ی( ولعصر ان الانسان لفی خسر......) در حق آدمی تحقق خواهد یافت

 

تهیه تدوین و تحقیق از :جاوید مدرس اول (رافض)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 14:59  توسط جاوید مدرس اول  | 

  

يكي از غزل هاي  عرفاني استاد شهريار همين غزل ميباشد بدون مقدمه وارد شرح و بسط اين غزل زيبا

وروحاني ميشويم..............

   1 -         پرتو ذات ازل را دو جهان ذراتند              زنده از پرتو خورشید جهان ذاتند

بیت فوق نخست استعاره ایست از حدیث قدسی (( کُنتُ کنزاً مخفیاً واَحبَبتُ اُعرَفُ فَخَلقتَ الخلق وبِهِ عََرَفونی)) به معنی من گنجی مخفی بودم دوست داشتم آشکار شوم پس خلق را آفریدم تا بدانها شناخته شوم.

از طرف دیگر با تداعی معنی از یک بیت حافظ  که میگوید

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد          عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد 

معنی= پرتو ذات لایزالی که در ظهور ازلی درخشید وعالم را افرید،دو جهان حادث به مثال ذراتی هستند در مقابل پرتو خورشید این تجلی و زنده از آنند

2-         در دل ذره به چرخیدن سرسام انگیز          چه ثوابت که به صد سرعت سیاراتند

در این بیت صحبت از عالم اکبر (ماکرو کاسموس) و عال اصغر (میکرو کاسموس) میرود

معنی= میگوید که در دل ذره جهان کوچک اجزاء در چرخش باسرعت زیاد و سرسام آوری میچرخند(الکترونها) شاید بنظر ثابت بیایند سرعت اجزاء ذرات چند صد برابر سرعت گردش کواکب است.

3-        در دل خامش آفاق چه موسیقی هاست         که مقامات شناسان همه در وی ماتند  

مقامات شناسان= موسیقی دانان که آشنا با علم موسیقی هستند اینجا کنایه از کسانی است که به مقام اولیائی رسیده اند و با حس های مافوق و برین با چشم و گوش دل(ذوق و شهود) نادیدنی ها را دیده و ناشنیدنی ها را میشنوند واشاره بدین دارد که حواس ظاهری انسانها ی معمولی صدا ها و سمفونی های موجود در فضای لایتناهی عالم رانمی شنوند ودر نظر آنها فضای لا یتناهی خاموش است

معنی= افق ها و فضای لایتناهی عالم که به نظر خاموش میرسند دارای سمفونی و موسیقی است که اهل ذوق و شهود با شنیدن آنها غرق در مستی و مات ومبهوت میشوند.

4-       خیره شد علم به تأویل خَلَقناالازواج              زانکه ذرات گه از نفی و گه از اثباتند

اشاره به آیه 8 از سوره بناء دارد(و خلقنا کُم ازواجاً) شما را به صورت زوجها آفریدیم

و آن اشاره به آفرینش از اضداد دارد که با نیروی عشق در کنار هم تداوم هستی را رقم میزنند 

معنی= علم امروزی در تفسیر و تأویل آیه خلقنا الازواج مانده است    واضداد که باید با هم در جنگ باشند و گریزان ازهم ( ذرات منفی و مثبت) در کنار هم ودر صلح هستی را رقم میزنند (مثبت ومنفی همدیگر را جذب میکنند بجای دفع) وثبات و بنای عالم براضداد استواراست

5-         روغن از چشمه ی قدس است به مصباح عقول         روح چون شیشه و ابدان بهمثل مشکاتند

مصباح= نوک فتیله چراخ ،مشکات = چراغ یا بدنه ی چراغ

اشاره به آیه ی (الله نورالسموات والارض مثل نوره کمشکوة فیها مصباح) (النور/35) خداوند نور آسمانها و زمین است مَثَل نور خداوند مثل چراغدانیست است که در آن (فتیله) چراغی پر فروغ است

 معنی= میگوید فتیله ی چراغ عقل روغنش برای روشنی از سر چشمه ملکوت و قدسی است و با آن روشن شده و تغذیه میشودو روح مثل شیشه چراغ (ذجاج) و بدنها هم چراغدان هستند (تجلی خداوندی و تعّین اسماء وصفات در روح و جسم انسانها یعنی اینکه خلق به مثابه آیینه هستند که نور حق در این آئینه ها تجلی کرده است)

6-      حکم مرآت کند انفسی و آفاقی            جوهری ها صور منعکس مرآتند

انفسی=عالم باطن وروح عالم لاهوتی ،و مقابل آن آفاقی =عالم ناسوت و ظاهر مادیات و اجسام ،جوهری یا گوهری =اشاره به اصل و ذات عالم که قدسی است

معنی بیت= میگوید عالم لاهوت و ناسوت(ظاهر و باطن، شفاف و کدر)حکم آینه را دارند

که دارای دو وجه شفاف و کدر است (یعنی انسان) که وجه کدر آفاقی و وجه شفاف آن انفسی است وآن تشکیل آینه را میدهد و عالم قدس (جوهری)که عبارت از تجلی اسماء و صفات الهیست (پس عالم روح و جسم مانند آینه جهت ظاهر شدن اسماءو صفات حق با صور گوناگون در این آینه تجلی پیدا میکنند)

7-      جلوه ها گر همه زشتی مَثـَل کفر و نفاق        ور جمالی و جلالی عَلـَم وآیاتند

جمالی و جلالی =اسماءو صفات الهی جمالی و جلالی هستند جلالی شامل قهر، غضب

و صفاتی از این قبیل ،جمالی همه ی اسماء و صفات زیبا مانند رحمان ،رحیم ،کریم ،ودود محب وازاین قبیل.

معنی =میگوید صور و جلوه های منعکس شده در آینه اگر زشت است مانند کفر و نفاق ناشی از صفات جلالیه هستند که تعین آن برحسب استعداد آن اینه است که کدر است و تصویر ها و صور زیبا هم از صافی آینه ناشی میشود و خوب و بد هرچه هست همه ازخوب و بد بودن آینه وبر حسب استعداد آن  صفات جلالیه و جمالیه الهی را انعکاس میدهد.

8-     آنچه با نیت خیر است مثابست به خیر           که موازین عمل مستند نیاتند        

اشاره دارد به مثل الاعمالُ بالانیات

معنی= نیت و عمل خیر جزای خیر و نیت و عمل بد جزائی بد خواهد داشت

9-        عارفان فجر شکافند به معراج نماز       قشریان بندی و پیچیده به شکـّیاتند

میگوید:شخص عارف بالله که به مقام انسان کامل رسیده و از روی عشق در عبادت و نماز بدون توجه به عالم هستی ومادیات حساب و کتاب و شکـّیات عروج به جانب حق پیدا میکند گوئی که اورا میبیند

ولی افراد عادی و قشری وسطحی در عبادت حضور معنوی ندارند وبا درارتبا ط بودن بکار دنیا جاه ومقام حضور نماز ندارند و مادیات ودنیا در دست و پایشان پیچیده ودر عبادت همیشه دچار شکّ وشبهه هستند همچنانکه اعمالشان در دنیا نیز شکّ وشبهه برانگیز است

10-   گوش دلها به معانیست سخن با دل گوی        ور نه اصوات دهن سفسطه و اصواتند

میگوید :شنونده و درک کننده معانی اصیل ومعنوی اهل دل هستند که گوش و چشم دل دارند وگر نه آنهائی که اهل دل نیستند سخنان معنوی را نمی فهمند این قبیل حرفها بر گوششان سنگینی میکند و برایشان مثل اصوات بی معنی و سفسطه است چون این ها گوش و چشم دلشان کور و کر است 

11-   کشت دل ابر غمش باید و باران سرشک       ورنه این مزرعه را بس به کمین آفاتند

در تعقیب معنی بیت قبل ضمن اشاره به البلاء للولاء میگوید : اهل دل که اهل معنی هستند ودر مزرعه ی دلشان کشت معانی اصیل هست این کشت از ابر غم آبیاری میشود وباران سرشگ باید ببارد تا آنها پرورده شوند .خوشگذرانی لهو ولعب و دنیا داری مانند آفت در کمین این کشت دل هستند تا آسیب بزنند

در همین معنی حافظ میگوید:

                      ناز پرورد تنعم نبرد راه بدوست           عاشقی شیوه ی رندان بلا کش باشد.

12- ای خوش آن زمره ی تسلیم که در دار غرور   خوش و ناخوش نه به ماآت نه به مافاتند

ماآت= آنچه کسب و بدست میآید ،مافات =برعکس آنچه از دست میرود زیان میشود

میگوید اهل دل که تسلیم رضای حقند ودر زمره ی مسلمانان واقعی تلقی میشوند خوشا به حالشان باشد که در این دنیای جاه و مقام و مادیّیا ت تسلیم به رضای حقند و دارای نفس مطمئنه و(راضیهً مرضیه) نه دل در پی و حب آنچه بدست میآرند دارند نه در غم آنچه از دست داده اند با خوش و ناخوش میسازند و وجهشان بجانب حق است.

13-   گاهی ارواح نیاکان به نثاری یاد آر         که غریبان وطن مستحق سو قاتند

میگوید: گاهی با احسان و نیکی و فاتحه ای ارواح نیاکانت را یاد کرده و مایه ی خوشنودی روح آنها باش

که مستحق احسان و نیکی های تو هستند

معنی دوّم : چون شاعر اینجا از واژه ی غریبان وطن استفاده کرده در واقع غریبان وطن ارواح نیستند بلکه زنده ها هستند همچنین مستحق نیکی و احسان نیز زنده ها هستند چون ارواح به موطن اصلی خود که از آنجا آمده بودند وصل شده اند و به هیچ چیز از این دنیا نیاز ندارند،این زنده ها هستند که غریب و منفصل و بریده از نیستان وجود ازلی هستند و مستحق کرامت از عالم والا (از نیستان تا مرا ببریده اند ........)

بنابر این احسان و نیکی زنده ها باعث توجه ارواح و کرامت عالم ملکوت نسبت به این عالم میشود و هرچه میاید از آن طرف به این طرف است از عالم والا به عالم پائین نه برعکس پس ما با عمل نیک توجه عالم والا را بخود جلب و متمتع میشویم.

 

14-   عابدان سر بسر اندر طمع روضه ی خلد      عاشقان جان بکف اندر طلب مرضاتند

مَرضات=رضا و خشنودی،اشاره وتلمیح به آیه( 2/207 ) دارد (و من الناس من یَشری نـَفسِهِ ابتِغاء مَرضاتِ الله والله رؤوف بالعباد)یعنی از مؤمنین هستند که جانشان را فدای خدا میکنند تا خشنودی و رضای خدا را بدست آورند و خداوند رئوف ومهربان است

معنی بیت =عابدان زاهد با طمع بهشت عبادت حق را بجای میآورند ولی عاشقان لقاءالله در طلب جوار حضرت حق جان بکف در طلب رضا و خشنودی حق هستند و سعدی در این باره میگوید:

            نعمتی را کز پی مرضات حق در باختی         حق تعالی از نعیم آخرت تا وان دهد

15-   تو قدیمستی و دهر ازهمه دیرین حادث       تو غنیستی وخلق از همه قارون لاتند

میگوید عالم لاهوت قدیم و ازلیست وناسوت (عالم خلق) دنیا حادث و بعداًبه منصه ی وجود آمده است

تو غنی و توانگرو بی نیازی و عالم خلق همه به تو نیاز دارند حتی قارون و توانگران که بیشتر نیازمند تو هستند. لاتند= بیچیز ترند نیازمند ترند

16-   عقل اگر عشق دراو تافت سخنگوی خداست      شاعران بوالهوس و تابع احساساتند

  چون عقل را مراتبی است عقل عادی وجزوی ،عقل معاش و زندگی از جاییکه شنجش گر سود و زیان است

مرتبه ای پائینتر دارد زمانی که عشق روی کندعقل جزوی کنار زده میشود و مراتب والائی از عقل ظهور میکند چنین عقلی سخنگوی خدا و حق گوست ،بنا براین هرکس اعم از شاعران و غیره که در بند عقل جزوی ومعاشند بوالهوس و تابع احساسات هستـند ونسنجیده حرف حق وناحق رامیگویند.

 

17-    جلوه ی طور به هر کس نرسد ورنه بسی       موسیانند که در آرزوی میقاتند

معنی این بیت در رابطه با بیتهای قبلی عاشقان وعارفان را برابر با مقام موسی میداندکه لایق تجلی حق هستند

 داستان حضرت موسی که در طلب آتشی به طور سینا رفت تا آتشی بیابد متوجه آتشی در کوه طور شد

در طلب آن نزدیک شد حضرت حق در قالب درختی منور بر موسی تجلی فرمود

معنی= میگوید حضرت موسی لایق و مستحق تجلی حضرت حق بر وی بود که با او در محل طور ملاقات کند وگرنه خیلی ها ادعا و آرزوی موسی بودن و میقات را دارند میقات=محل و وقت ملاقات وعده ملاقات

 

 

 

18-   خود نبازی کرو کورانه به لذ ّات جهان       که غم و غول اجل هادم این لذاتند

میگوید :نگذار تا لهو ولعب و لذات جهان ترا کر و کور کنند وجهان آخرت و بقا را فراموش کنی که فکر و ترس از اجل و بریدن از دنیا و نعم دنیوی منهدم کننده لذات دنیوی هستند ودست تو خالی در آخرت است

وکسانی که آخرت اندیش و دنیا دوست نیستند با طلب رضای خدا متنظر شنیدن ندای ارجعی هستند و از هول و ترس مرگ هم در آنها خبری نیست حافظ میگوید :

       همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی         به پیام آشنایان بنوازد آشنارا

یعنی منتظر شنیدن پیغام ارجعی هستم

19- از فلک پرس حساب شب و روزومه وسال      مهر و مه خود نه کم از عقربک ساعاتند

استعاره به آیه ی( 96/الانعام) (فالق الاصباح و جعل لیل سکنا واشمس والقمر حسبانا) دارد

ضمن اشاره به گذران عمر و زمان میگوید که گردش فلک از روی حساب و میزان است وگذران زمان دقیق

از روی حساب و کتاب ازلی و حکمت الهیست و دقیق تر از عقربه های ساعت است

 

20-   شهریارا به جهان هیچ نزاید بی وقت         که موالید قضا در شکم اوقاتند

رابطه این بیت با بیت قبلی ازلحاظ گردش ایام و مسئله زمان وکار حساب شده ی جهان است

میگوید شهریا را کار جهان بی حساب و کتاب نبوده و دارای نظم و ترتیب حساب شده است،و وقایع اتفاقیه هم از روی نظم ودر زمان خود اتفاق میافتد و حادثات قضا و قدر را بطن زمان آبستن است

مخور غم برادر که خورشید رفت     شب آبستن است تا چه زاید سحر

با سپاس جاوید مدرس اول (رافض)     

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 1:2  توسط جاوید مدرس اول  | 

  

 

 

  واژه های شعر هستی را بیان میکنند.واز (هستی) زمان و تاریخ خبر میدهند ساحت شاعرانه ساحت وجود است و شاعران انسانهائی هستند که جسارت بیشتری دارند ودر ساحت((قدس)) بدنبال شفا بخشیدن هستند.میبینیم که نگاه هاید گر به شعر و شاعری با دریافت مُتـّدینان از دیانت قرابت بسیاری دارد. با توجه به نظر اولیای اندیشه و تفکرمیبینیم جوهر جان آدمی از اندیشه و تفکر نشاة میگیرد و بدان فربهی می یابد ، وبقول مولانا، گوئی تَبَیـّن شخصیت در      اشخاص از نوع تفکر و ظرز تفکر آنهاست هویت های ما گوئی از افکار واندیشه هایمان سر چشمه میگیرند.                                                                   همراه با.نکته نظر هائی از هایدگر

              گر گلست اندیشه ات تو گلشنی      ور بود خاری تو هیمهء گلخنی

اندیشه زچیست نی زآبست ونه خاک         نی زآتش وباد نی زخار وخاشاک

     زاندیشه بود کار فلک در گردش            رامست ترا فلک زاندیشه پاک     رافض

 نسیان........................در ادامه ی راه عرفانی عشق از نسیان وعشق مجازی ورسیدن به عشق حقیقی بحث را ادامه میدهیم ما چرا در غفلت ونسیان می افتیم؟

 عطار: منطق الطیر

:عشق صورت نیست عشق معرفت       هست شهوت بازی ای حیوان صفت

عشق به صورت وزیبائی ها خوبست ولی در این عشق ماندن مارا از مقصد وا میگذارد

وما در نسیان میافتیم وحقیقت را فراموش میکنیم.حقیقتی که آنرا برایگان داشتیم امّا گذاشتیم.

  مولانا : سر زشـُکر دین از آن برتافتی           کز پدر میراث مفتش یافتی

    مرد میراثی چه داند قدر مال؟             رستمی جان کند و مجّان یافت زال

پس باید زحمت کشید تا قدر ماحصل را دانست راحتی جان ومال مفت مارا دچار نا شکری و نسیان میکند. حضرت مولا نا در دفتر اوّل مثنوی ودر داستان پادشاه وکنیزک عشق زمینی و مجازی را هدایت گر به عشق حقیقی و بسوی خدا میداند،در این داستان میگوید: عشق اسطرلاب اسرار خداست. چون عشق کنیزک باعث شد که شاه به  خدا رجوع کند وعشق حقیقی را بیابد: علّت عاشق زعلّت ها جداست          عشق اسطر لاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر وگر زان سر است   اقبت ما را بدان سر رهبر است     

اگر شما عشق را میجوئید بدانید که عشق قبل از شما ،شما را میجوید

مولانا : تشنگان گر آب جویند از جهان            آب جوید هم به عالم تشنگان

اگر دل ما حق را میجوید بدان که طلب از اوست. واگر چنین نیست دریاب چرا؟ آیا دل تو بی ضیاء و بی نورآفتاب جمال یار مانده است انشاالله که چنین نیست.

مولا نا : خانهء آن دل که ماند بی ضیاء           از شعاع آفتاب کبریا

           تنگ وتاریک است چون جان جهود      بینوا از ذوق سلطان ودود

           نی در آن دل تافت تاب آفتاب         نی گشاد عرصه و نی فتح باب

           گور خوشتر ازچنین دل مر ترا      آخر از گور دل خود بر ترآ      

باز بداستانی نغز از مثنوی رجوع می کنیم.داستان ازین قرار است که میان رومیان و چینیان هنر مند ونقاّش که در فن صورتگری بی بدیلند اختلاف در میگیرد سلطان وقت برای آنکه گروه بر تر معلوم شود.مسابقه ای میان آنها ترتیب میدهد ،برای مسابقه اطاقی در نظر گرفته میشود و دو دیوار روبروی هم را اختیار میکنند ، برای هر گروه یک دیوار واز وسط اتاق با پرده جدا میکنند تا در هر قسمت دو گروه بکار خود بدون مزاحمت دیگری ادامه دهند.کار شروع میشودچینی ها صد گونه رنگ از پادشاه میگیرند وبه ترسیم ونقش ونگاری می پردازند.

امّا رومیان در دیوار مقابل فقط دیوار را صیقل میدهند وصاف میکنند ،بطوریکه دیوار مثل آینه میشود.کار دو گروه تمام میشود و وقت نظارت پادشاه وقضاوت میرسد.

اوّل به اعتبار اینکه چینیان در نقش پردازی شهره آفاق بودند کار آنها مورد بر رسی وقضاوت پادشاه قرارمی گیرد، نقاشی چینیان بسیار زیبا وهوش ربا شده بود ،بعد نوبت به نقاشی رومیان رسید تا پرده را از میانه دو دیوار کنار زدندعکس نقاشی چینیان بروی دیوار پاک وصاف چون آینه رومیان افتادو با تلأ لوودرخشش بیشتری جلوه گر شد.(مثنوی دفتر یک ابیات 3482-3467) .دل نیز چنین است چون صاف وصیقلی  شود واز پلید یها ونا پاکی هازدوده گردد ،صورتهای بیشمارالهی را در خود منعکس میکند.

                    رومیان آن صوفیانند ای پدر          بی زتکرار و کتاب و بی هنر

در این حکایت چینیان زاهدانی هستند که در سعی وعمل بخاطر بهشت میکوشند، رومیان رمزی از حال عارفانی هستند که....

         صیقلی کردند آنها سینه ها         پاک از آزند وبخل وکینه ها

         آن صفای آینه وصف دل است     کونقوش بی عدد را قابل است

عجب عالمیست عالم عشق.دولت عشق را هر که یافت سلیمانی میشود.

چند رباعی، رافض:

 شو بنده عشق خویش را کن آزاد      در هر دو جهان تو جان خود کن آباد

جان قایم وماندگار و تن از خاکست            بر باد شود خاک جهان را بنیاد

...........

در سیر تکامل نبود واژه مرگ         تا عرش رسد زعشق وایمان یک برگ

گر نیست ترا زعشق وایمان خبری      نزدیک تر از مرگ ترا نیست به رگ

...........

از عشق بود چو دور گردون را طی       وز جوشش عشق غوره میگردد می

از خاک دمد جان که به جانان برسد         وز عشق رهد جان زجماد و از دی

...........

از عشق ترا چو باوری گشت پدید             زان در دل تو ندای سبزی بدمید

حقست همو که در دلت منزل کرد             جانت دگر از اسارت خاک رهید

.................................................

حافظ : چو دزه گرچه حقیرم ببین بدولت عشق      که در هوای رخت چون بمهر پیوستم

از دولت عشق ذره خاک چرخ زنان به سر چشمهء خورشید میرسد.

حافظ :

 کمتر از ذره نه ای پست مشو عشق بورز - تا به سر چشمهءخورشید رسی چرخ زنان

نیروی عشق مادّه را به سماع وامیدارد و جان میگیرد سبزه بر میدمد و آب حیوان مینوشد

و انسان میشود و انسان به ملکوت میرسد و با دلدار ازلی خویش می پیوندد.واین کارخانهء الهیست.

حافظ : عجب علمیست علم هیئت عشق             که چرخ هشتم اش هفتم زمین است

هیئت علم نجوم است واضافهء،هیئت به عشق بیانی است .میفرماید عشق چنان والا مرتبه است که چرخ هشتم نزد اوچیزی پیش پا افتاده ایست .آورده اند که چون مُحّب به محبّت مفرط فایض میگردد جمیع اسرار بر او منکشف میشود .پیغمبر(ص)میفرمایند هر کسی خدا را دوست داشت،چیزی بر او پنهان نیست.وصاحب مرصادالعباد در توصیف محبّان میگوید( کالبد آنها زمینی ،دلهای آنها آسمانی وجانهایشان عرشی است)

حافظ : عشقبازی کار بازی نیست ایدل سر بباز  -  زانکه گوی عشق نتوان زد بچوگان هوس

بیائید به اوّل دفتر عشق بر گردیم وساقی را دریابیم که خماری مستولی گشت .وغم لشگر انگیخت وجز او یاوری نیست در این راه  بیائید ساقی را رندانه ندا دهیم که.....

  ساقی بنور باده بر افروز جام ما   -   مطرب بگو که دور فلک شد بکام ما

ساقی بیا وپیالهء عشق رالبریزباده کن که در آینهء صاف جام آفتاب جمال یاررا مجالیست تا جلوه ای آغازد وعاشق دلسوخته از شرب مدام بادهءعشق او همیشه مست است .ای بیخبران بیهوده طلب در چه کارید.عمرتان ضایع باد.

اینک ساقی وعشق را در یابیم

 الا یا ایهالساقی ادر کاساً و ناولها        که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها

خوش آن زمانه که بودیم در عدم خوشحال -  نه گفتگوی فراق و نه جستجوی وصال                     

امانت الهی:همچنانکه قبلاً نیز بحث آن رفت .در قرآن خداوند میفرمایند ((انا عرضنا الامانة علی السمواوات والعرض-....سوره الاحزاب آیه 72)) من امانتی را به آسمانها وزمین عرضه کردم که از پذیرفتن آن امتناع کردندمگر انسان که در تاریکی وجهالت بود.(ظلوما جهولا)

این امانت همان (جان علوی است که از عالم امر است ونفخهء الهی) این جان بعد لاهوتی انسان است نه جان حیوانی وبعد ناسوتی. ماسوای انسان موجودات از آن بهره ندارند،چون عشق هم ندارند.

چرا انسان این امانت را پذیرفت:در قرآن علّت آنرا جهالت ونا آگهی انسان ازپیامد هاودشواریها و مصائبی که این امانت داری در پی داشت عنوان میکند.ودر عرفان عاشق بودن وعشق داشتن انسان مد نظر است که سایر موجودات از آن بی بهره اند.

سعدی:مرا گناه خودست ار ملامت تو برم   که عشق بار گران بود ومن ظلوم وجهول

عارف شیراز میفرماید: آسمان بار امانت نتوانست کشید       قرعه کار بنام من دیوانه زدند 

گویا دیوانگی در عشق اشاره به عبارت (ظلومًا جهولا) در آیه فوق میباشد.که البته این جنون لاهوتیست.زمانی که انسان از عدم پابه عرصه وجود میگذاشت،ازجهت حصول به عشق وعرفان ودوست داشتن از هواهای نفس وکید شیطان بی اندیشه و آسوده بوده است . واز روی عشق این امانت را پذیرفته است.و عواقب آنرا از بعد ناسوتی با عقل سنجشگر نپالوده است و  از روی این جنون لا هوتی بار این امانت را بجان ودل پزیرفته است.که چنین امانتی را چنین امانتداری شایستگی دارد

پس جان علوی از روی عشق دو جانبه امانتی لاهوتی بود که در عهد الست با کلمه بَلی در جان آدمی ساری وجاری گشت (....الستَ بربکم قالو بَلی...).

  سعدی ازین پس نه عاقلست نه هشیار          عشق بچربید بر فنون فضائل

مشکلات راه عشق وزندگی در واقع نیزازالطاف خداوندیست بوتة آزمایش الهی که به آتش عشق گداخته میشود زر ناسَرَه را از سَرَه جدا میکند.مولانا در دفتر پنجم مثنوی قبل از بیت چهارصدو بیستم چنین میگوید:لطف حّـق را همه کس داند و قهر حّـق را همه کس داند،وهمه ازقهرحّـق گریزانند و به لطف حّـق درآویزان.امّا حّـق تعالی قهرها را در لطف پنهان کرد نعل باژگونه وتلبیس ومکرالله بود تا اهل تمییزویَنظـُربِنُورالله،ازحالی بینان وظاهر بینان جدا شوند. 

تثلیث عشق و عاشق و معشوق: مثلث عشق و عاشق و معشوق ، حقیقتی واحد هستند ،نزد صوفیان عدد یک، عدد نیست،بلکه مبدأ اعداداست،فرردیّت نخستین عدد سه است واعداد فرد بعد از آن نیز از ریشة عدد سه ناشی شده اند مثلاًعد پنج از سه و دوبخش از سه را بخود اختصاص داده است وعدد نـُه ازضرب عددسه بخودش حاصل میشود،چرا که تثلیث مبدأ افرینش ومبدأ فیض وجودیست ،مخلص اینکه محی الدین ابن عربی بر اساس همین اندیشة عددی یک اندیشة متا فیزیکی موازی با آن را بنا میکند.ودر هر آنچه که راجع به کار آفرینش است میگوید : رجوعش به عدد فرد سه است.یعنی نخستین صورتی که ذات الهی در آن تـَعـیّــُن یافته سه گانه بوده است،زیرا تـَعـیّــُن بصورت علم بوده پس علم،عالم،معلوم حقیقتی واحد است،این تـَعـیّــُن نخست تـَعـیّــُنی حـُبی نیز بوده است پس عشق و عاشق و معشوق حقیقتی واحد است (همانگونه که اقنوم های سه گانه را ذاتاً یک اقنوم دانسته اند. کار آفرینش نیز مبتنی بر سه اصل است (وجود ذات الهی ،اراده ،و  گفتن کـُن )(( إنّـَما قـَولنا لـِشيء إذا أرَدناهُ أن نَقولَ لـَهُ کـُن فـَیـَکـُونُ))(نحل/چهل)این اقتضای آن دارد که درشیء مخلوق فردیّتی سه گانه نیزوجود داشته باشد تا آفرینش آن تحقــّـق یابد.(یک: شیئیت داشته باشد،دوّم: فرمان تکوین را بشنود،سوّم :آن را اطاعت کند) ،چنین است نگاه ابن عربی به تثلیث ، و آن را بنیان ومحوری میداند که چرخ هستی وآفرینش بر گرد آن میچرخد.خواه در عالم مادیّت خواه در عالم روح ومعانی.یا قیاس ومنطق.(فصوص الحکم رج فص بیست وهفتم)

نا گفته نماند ارکان دین زرتشت نیز دارای تثلیث است (پندار نیک،گفتار نیک،کردار نیک)

عشق حقیقی کدامست ،عشق مجازی چیست؟

مولانا :کسبِ دین عشق است وجذب اندرون   قابلیت نور حّـق دان ای حرون  

جامی میفرماید : متاب از عشق رو گرچه مجازیست    که از بهر حقیقت کار سازیست

  ولی باید که در صورت نمانی                وزین پل زود خود را بگذرانی

پس عشق مجازی هم لازم است که مجاز پلی است برای وصول حقیقت.

سعدی :     زنده شود هر که پیش دوست بمیرد         مرده دل است آنکه هیچ دوست نگیرد

ونیز  : هر که را صورت نبندد سّر عشق     صورتی دارد ولی جانیش نیست

 کامران آندل که محبوبیش هست            نیکبخت آن سر که سامانیش نیست

 ماجرای عقل پرسیدم زعشق              گفت معزولست و فرمانیش نیست 

گلشن راز،شبستری : جهان را نیست هستی جز مجازی         سراسر کار او لهوست وبازی

از جائیکه عشق مجازی از بعد ناسوتی انسان ناشی میشود عبارت است از عشق به دنیا،عشق به وابستگان،عشق به زیبائی عشق به محبوب زمینی عشق به صورت و عَرَض است،امّا آن هم لازم است تا پُلی باشد بسوی عشق حقیقی ومحبوب حقیقی (عشق لاهوتی)واین سیر وتطور در تکامل است، در عشق مجازی و صورت نباید ماند.               آواي دل لينك اشعار بنده دراين سايت ميباشد لطفا كليك كنيد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 1:55  توسط جاوید مدرس اول  | 

 

 

 

 


     (جنس هویت اصلی ما متا فیزیکی است قالب تن که از جنس فیزیکی و بخشی اولترا      فیزیکی است بعنوان پوسته هست وهویت متا فیزیکی ما مغز آن است که در آن زندانی است وخود را از این جنس می انگارد) به عنوان عالم اصغر ما این چنین هستیم وعالم اکبر که خارج از ماست نیز چنین است.

مولانا : حس خفا شت سوی مغرب دوان         حس دُرّ پاشت سوی مشرق روان

مسئله وحدت وکثرت در حواس :بین حواس ظاهری وحس معنوی برهنه ما وحدتی وجود دارد در واقع یکیست و یک حقیقتند امّا چگونه؟.

مولا نا:  آینه دل چون شود صافی وپاک          نقش ها بینی برون از آب وخاک

            هم ببینی نقش وهم نقّاش را                فرش دولت را وهم فرّاش را

مولا میگوید که حس یکی است امّا در دو ساحت خودش را نشان میدهد جهان مادّی وجهان معنوی یعنی حس مثل خورشیدی است که خودش را در ساحت های گونه گون نشان میدهد یکی در جهان کوچکتر ودیگر در جهان نا محدود معنوی ،که نورآن ساحت بسیار بزرگی

را تحت الشعاع قرار میدهد.(ماهیت حس واحد نیز متافیزیکی میباشد امّا چون وسیله ارتباطی آن با عالم خارج فیزیکی است ما را درساحت کثرت میاندازد)

مولانا : همچو آن یک نور خورشید سما       صد بود نسبت به صحن خانه ها

           لیک یک باشد همه انوارشان         گر که خیزد از میان دیوارشان

بنابراین حس یکی است ودیوار هائی که ما بین آنها کشیدهایم (بینائی ،شنوائی،چشائی،بویائی

لامسه) باعث ایجاد کثرت میشود ،چرا که جهان کوچک ما جهان کثرت هاست امّا در جهان برهنه و حس برهنه همه در وحدتند و کثرتی وجود ندارد.........

نکته های بس ظریف و طریفی است چون دُرّ.که اندیشه ما را به غلیان وامیدارد ،بسیار اندیشه باید تا خویشتن اصیل را در یافت پس اندیشیدن را ریاضت مغز خویش قرار دهیم که اندیشه عبث نیست.

اند یشه وتفکر(ونقش زبان وشعر):

                 ای برادر تو همه اندیشه ای           ما بقی تو استخوان وریشه ای

موضوع تفکر مستلزم امر اندیشه بر انگیز است که موضوعی برای تفکر به ما اعطا میکند.

ما هنگامی به آن چه تفکر نامیده میشود دست می یابیم که خود مستقلاً فکر کنیم برای آن که چنین تلاشی به موفقیت برسد،ما باید آماده یادگیری نحوه ی تفکر باشیم.به محض اینکه خود را وقف این یادگیری کنیم واین امر را بپذیریم پیشاپیش نیز اذعان کرده ایم که که هنوز قادر به تفکر نیستیم .امـّا معمولاً انسان را موجودی مینامند که قادر به تفکر است واین صحیح است،

زیرا انسان موجودی خردمند است،وخرد در جریان تفکر وسعت می یابد.

پس برای تفکر نخست موضوع تفکر را فی نفسه باید دوست داشته باشیم یا بهتر بگوئیم قابلیت تفکر در موضوع مورد نظر را داشته باشیم و بلعکس موضوع مورد تفکر قابلیت اندیشه را داشته باشد.امـّا آموختن تفکر چگونه است؟ انسان هنگامی می آموزد که تمامی کردار و رفتار خود را به آنچه همواره از امور بنیادین به او وا نهاده میشود هماهنگ کند و توجه به آن که چه چیزی برای تفکر وجود دارد ؟اولین گام برای آموختن خواهد بود.


هر امر اندیشه بر انگیز موضوعی برای تفکر برای ما اعطا میکند.امـّا اندیشه بر انگیز ترین امر چیست؟ودر زمان انگیخته گی،خود را چگونه نشان میدهد؟

هایدگر،میگوید اندیشه برا نگیز ترین امر همان است که هنوزبه آن فکر نمیکنیم و در این میان

وضعیت جهان ودنیای ما مدام اندیشه بر انگیزتر می شود.علم نظری فلسفه و عرفان امروزه اندیشه برانگیز ترین موضوع در رابطه ی کیفیت هستی،اندیشه،روانشناسی ،جامعه شناسی وغیره و ذالک است.فیلسوفان وعارفان همان متفکران هستندزیرا اصولاً تفکر در فلسفه و عرفان اتفاق میافتد عده ی کثیری هم هستند که در جوامع کنونی هیچ علاقه ای به موضوع فلسفه و عرفان ندارند.نشان علاقه مندی به معنی بودن با چیزها ودر میان آنهاست،به معنای دقیق در بطن چیزهای مورد علاقه قرار گرفتن وماندن در کنار آنهاست.

هایدگر میگوید که در عصر کنونی اندیشه بر انگیز ترین امر در زمانه ی اندیشه بر انگیز اینست که ما هنوز فکر نمی کنیم ،چرا؟ ذهن انسان امروزی در سایه ی زندگی مدرن ومشکلات روزمره ی زندگی دارای تشتـّت بوده و افراد اکثراً میل به تفکر را از دست میدهند ویا اینکه اصلاً فرصت فکر کردن به مسائل اندیشه بر انگیز را ندارند روز گار دست وپای ذهن و فکر اینگونه افراد را بسته است البته ازطرف دیگر این امر که کسی به فلسفه و عرفان علاقه نشان میدهد گواهی بر آمادگی برای تفکر نیست.

مولا نا با بیان اینکه ای برادر تو همه اندیشه ای ،ذهن بشریت را به امر اندیشیدن و دریافت معانی اصیل زندگی فرا میخواندگوئی تفکر و اندیشه لازمه ی زندگی است وتفکر وسیله ایست که ما را متوجه منبع معنی ومعانی میکند و باعث دریافت مائده هائی از منبع اصیل معانی برای تغذیه ی روح بشری میگردد.ذهن بدون اندیشه گرسنه خواهد ماند تا بمیردواین امر گرسنگی ظاهراً به این دلیل است که ما انسانها هنوز به حد کفایت به آن چه قصد دارد موضوع تفکر واقع شود ،روی نیاورده ایم.بنابر این موضوع که ما هنوز فکر نمی کنیم،منحصراً نوعی تعلل وتأخیر در تفکر ویا در سطحی بالاترنوعی کوتاهی ونسیان از جانب انسان نسیانگر میباشد.از جائی که اندیشه وتفکر نوعی ریاضت بخشی و ورزیدگی برای ذهن آدمی است همچنانکه در ورزش  برای تناوری و تندرستی تن نیاز آدمی است،که نخست با نرمش های ظریف و ملایم شروع شده وبا گذشت زمان با حرکات سنگین به وضع مطلوب در ورزش وریاضت در تن میتوان رسید.در ورزش و ریاضت ذهنی نیز چنین عملکردی نیاز است.تن پروری فرجام تنبلی ورکود ذهنی فرجام تنبلی ذهنی در تفکر و اندیشه است.انسان هائی که از مشکلات وزحمات زندگی فرار نمی کنند اصولا باید انسان های متفکری باشند

در نبرد با مشکلات زندگی ورزیدگی کافی در تفکر لزوماً عاید خواهد شد.

پس اندیشه ورزش و ریاضت ذهن است ومولود آن ذهنی ورزیده ومتفکر خواهد بود.

هایدگر میگوید: آنچه باید موضوع تفکر قرار بگیرد ،از انسان روی میگرداند و میگریزد ،امـّا چگونه میتوانیم از چنان امری که از دیر باز از ما میگریزد حتی کوچک ترین آگاهی ممکن


را داشته باشیم یا حتی از آن نام ببریم؟ولیکن نمی گوید که ما از تفکر وبر انگیخته شدن می گریزیم و رکود ذهنی باعث بهتزدگی ومسدود شدن راه بر انگیخته گی بجانب موضوع تفکر میگردد. هایدگر در موضوع تفکر و اندیشه مسئله ی زبان وشعر را پیش میکشد.وی بعنوان یک فیلسوف ومتفکر در آثارش اهمییت خاصی به شعر و ادبیات داده است در این رابطه میگوید:اصولاً ما تا زمانی که نمی دانیم معنای تفکر چیست؟ و بدنبال آن نیز قادر نیستیم فکر کنیم که سردون چیست؟ و چگونه خواهیم توانست ارتباط تفکر وشعر سرودن را موضوع تفکر قرار دهیم؟ظاهراًما امروزیان کوچکترین آگاهی از این امر نداریم که یونانیان تا چه حد

متفکرانه ادبیات متعالی(سرایش والا) ونیز آثار هنری خود را میزیسته اند.

گفتار شاعر  بر حقیقت خاص خود استوار است ،این حقیقت زیبائی نام دارد،زیبائی تقدیر ذات حقیقت است ،در حالی که حقیقت بیانگرپرده بر انداختن ازآن امر خود_پنهان _گر است.زیبا آن نیست که مقبول می افتد ،بلکه آن چیزی است که تحت لوای همان تقدیرحقیقت اتفاق می افتد

همان تقدیری که رخ میدهد.البته هنگام بروز متجلی ترین جلوه گری،امر همیشه نا متجلی که به همین سبب نامرئی میشود،ما موظف به آنیم که سخن شاعرانه را در حقیقتِ آن یعنی در زیبائی آن باقی بگذاریم این کارنه باعث امتناع ،بلکه موجب اهتمام به آن میشود که ما به سخن شاعرانه فکر کنیم.

       شعر نوری زعرش زاینده ست      زان چو عرش استوار و پاینده ست،       اوحدی مراغه ای

لازم به ذکر است که نظامی شاعران را تا حد اولیا وپیامبران بالا میبرد (مخزن الاسرار ) :

                 بلبل عرشند سخن پروران                    باز چه مانند به آن دیگران

                پرده ی رازی که سخن پروریست       سایه ای از پرده ی پیغمبریست 

                پیش و پسی بست صف کبریا                       پس شعرا آمد پیش انبیا

در همین رابطه ی زبان شعر،ودر تأسیس امکانات تازه ای ازعالم توجه هایدگربه زبان را توجیه میکند،زبان شرط وجود انسانست،دانائی بدون پیش فرض حضور اصیل زبان ممکن نیست .(نکات نظر نظامی نیز در این رابطه قابل بر رسی است رج مخزن الاسرار،گفتار در فضیلت سخن) ،هایدگر میان هستی وزبان رابطه ای ذاتی ومتقابل بلکه یگانگی قائل بود بنظر او هم منطق و هم فلسفه ای که منطقی است،مبتنی است بر فهم خاصی که در تاریخ فلسفه غرب از لوگوس صورت گرفته است،چرا که منطق از Logos بر گرفته شده است همین امر باعث شده که کلمات را با ((حالت)) اشیاء خواه طبیعی باشد خواه مابعدالطبیعی یکی پندارد بنابر این در نقش اساسی زبان  هایدگر در جستجوی ((جهانی)) که در برابر ((جهان)) دوران جدید بتواند ما را ((نجات))دهد به سراغ زبان وعالیترین صورت آن یعنی شعر میرود و آن ((جهان)) را در شعر میجوید.در اندیشه ی هاید گر ،تفکر بیش از فلسفه و علم با شعر همانندی دارد او باور داشت که در برابر توانائیهای هنر شاعری، هر هنر دیگری ناتوان از نمایان کردن وجود(هستی) است ،تاریخی بودن احساس بی خانمانی شوق رسیدن به خانه ،اندیشه ی بازگشت،مراقبت،احتراز از زبان همگانی واز راز سخن گفتن مشخصه هائی هستند که تفکر را با شعر پیوند می زنند .

  طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر         کاین طفل یکشبه ره صد ساله میرود    حافظ


تصوير زير لينك به دفتر اشعار بنده است لطفا كليك كنيد

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 23:57  توسط جاوید مدرس اول  | 

محي الدين ابن عربی معتقد است که نیروی تخیـّل یکی از وظافش آفرینش و ابتکار است و این نیرو چیز هائی می آفریند که جز در قـّوه ی خیال وجود ندارد. واین حالتی است فراگیرکه هر انسانی از درون خود آن را می یابد .امـّا ابن عربی از قـّوه ی دیگری سخن میگوید که فقط در شخص عارف موجود است.وآن را همـّت می نامد که میتواند اموری وجودی را بیرون از جایگاه خود بیا فریند. یعنی عارف می تواند چیز هائی خلق کند که نه در خیال خود یا  خیال دیگران چنانکه ساحران و شعبده بازان میکنند- بلکه در عالم خارج به مرحله ی ظهور میرساند.ابزار آفرینش نزد عارف همـّت است همـّت نیروی غریبی است که نمیتوان ماهیتـّش را شناخت.عارف این نیرو را به هر چیزی که میخواهد موجود کند یا اثری در آن پدید آورد،مسلط می کند وآن شئ یا آن اثر را بوجود می آورد. واین نیروی همـّت عنایت الهی است.

پس وقتی می گوئیم که عارف با همـّت خویش چیزی را خلق میکند،معنایش این است که او در

حضرت حس چیزی را اظهار میکند که در حضرت دیگری که برتر از آنست وجود بالفعل دارد .نه این که چیزی را بوجود میآورد که پیش از آن موجود نبوده است.پس عارف با تمرکز

کردن همـّت خود روی صورت یک چیز در یکی از حضرات میتواند آن چیز را در صورتی

محسوس به حیـّز وجود خارجی در آورد. 

عالم سه گانه ی هستی از دید گاه ابن عربی:                                                  

((الله نُورُالسمواتِ وَالارض)) را ابن عربی چنین تأویل میکند که اوهمان عقل مدبر است که در هستی جاری وساری است وحق آن ذاتی است که سایه اش در عالم گسترده شده این سایه در عالم معقول همان ممکنات لطیف است که در عالم محسوس با حواس ظاهری زمخت است

وادراک ما از حق به اندازه ی استعداد حواس ما وادراک ما از اشیاءاست که سایه ی هستی حقّ بر آنها اقتاده است.(البته جنس این سایه نور است) که سوره ی نور آیه ی سی و پنج میگوید خدا نور آسمانها و زمین است.

ابن عربی قائل است که زمختی و نرمی این سایه به اندازه ی دوری ونزدیکی اش با سرچشمه اش متفاوت است ،عالم محسوس نمایانگر متراکمترین و زمخت ترین سایه ها،عالم معقول رقیق ترینآنهاست وعالم مثال که همان عالم ارواح است بینابین است.این دقیقاً همان چیزی است که افلوتین میگوید اقانیم به زبانی دیگرابن عربی حق را به نوری بیرنگ تشبیه میکند و خلق را به آبگینه ای رنگین،میگوید ظهور حق در صور موجودات برحسب مقتضای طبیعت این صور است همانگونه که نور وقتی از پشت شیشه ای سبز دیده میشود،سبز رنگ است واز پشت شیشه های قرمز ،قرمز رنگ وجزء آن.پس رنگ حجابی است مانع از این که نور برحقیقت خود آشکار شود، همان طور که صور ممکنات حجاب حقند.

          پیش چشمت داشتی شیشه ی کبود           زان سبب عالم کبودت مینمود

........ بشکن آن شیشه ی کبود وزرد را              تا شناسی گرد را و مرد را    مثنوی مولانا

صفت اساسی وجود حقّ وحدت است وصفت اساسی وجود ظاهر کثرت است،اگر کسی فقط

قایل به کثرت باشد او محجوب است ویا هرکس فقط وحدت را قایل باشد،نه کثرت را پس او هم چهره ی دیگر حقیقت را را می بیند امـّا باید حقیقت امر را چنانکه هست باید شناخت

و وحدت را در کثرت دید وکثرت را در وحدت.

در بحث حواس که قبلاً داشتیم صحبت از فریبائی عوامل خارجی بر روی حواس ظاهری کردیم عارفان بنام در این رابطه مواردی را به تمثیل کفته اند.از جائیکه  پدیده ها نقششان همان نیست که ما میبینیم ،ما به میزان استعداد حواسمان و درک مان میبینیم،آتش چرخان در ادبیات عرفانی ما گویای همین پدیده است ،یعنی اگر شما سر چوبی را آتش زده وبچرخانید بصورت دایره بنظرمیرسد،صاحب گلشن راز در ابیاتی چند :چنین می سراید.

           جهان خود جمله امر اعتباریست             چو آن یک نقطه کاندر دور ساریست

            برو یک نقطهء آتش بگردان                   که بینی دایره از سرعت آن

            یکی گر در شمار آید بناچار                    نگردد واحد، ازاعداد بسیار

 ..........هر آن چیزی که در عالم عیان است          چو عکسی زآفتاب آن جهان است

در بیت آخر تأثیر پذیری سه عرصه عالم  مد نظر عارف میباشد که عرفا از طریق ذوق وشهود این واقعیت ها را دریافته اند ودانش امروزی موید آن است.

از مثال آتش گردان به این واقعیت میرسیم که حواس ما واقعیت ها را یا تقلیل میدهند یا تکثیر میکنند یعنی نقل میدهند بسوی کثرت یا قِلـّت،یعنی بجانبی عدول میدهد که با حواس ما تناسب دارد .آیاعالم خارج که مورد مشاهده حواس ماست ازچنین ترفندی بر خوردار است؟.یا اینکه حواس ما دربیان ماهیت اشیاء به مغزمان محدود ودر تصرف به ماهیت آن محجوراست؟ویا اینکه مفسر مغز ما نمیتواند ترجمان واقعیات پدیده های بیرونی  بزبان متافیزیکی مغز ما باشد

در اصل چنین تأویل میکنیم که جهانهای قابل مشاهده به میزان وقابلیت حواس ظاهری و باطنی ما خودشان را برای ما عرضه میکنند.امّا قابلیت متافیزیکی ذهن ما وفرا کنش های آن بیش از اینها است یعنی اگر ما حواسمان را بمنزله سخت افزار در نظر بگیریم نرم افزار ذهن ما نامحدود ونامعین است پس بدنبال وسیله ارتباطی از نوع ذهنمان باشیم که در ساحه عرفان به آن ذوق وشهود میگویند.دست یابی به حواس برین که بطور نسبی ماهیت اصلی، پدیده ها را در جهان آفرینش به ما نشان میدهند،نقش مهمی در جهت تکامل بُعد معنوی انسانها ایفا میکنند.دست یابی به حوّاس بَرین باعث دستیابی به جهان های بزرگ و بزرگتر از عالم فیزیکی خواهد شد.

از طرف دیگر باید این مهّم را در مد نظر داشته باشیم که حس معنوی ما از رنگ ها وبوها واعراض متأثر نمیشوند واگر هم بشوند حالتی ایهامی ومثالی خواهد داشت وبمنزله چاشنی عمل خواهد کرد،که حس معنوی مارا به واقعیتی سوق میدهد که حس معنوی آن را بهتر درک میکند تا حس ظاهری،امّا نباید در عرصه و قلمرو حس باطنی ومعنوی  با داده های حواّس ظاهری از قبیل(رنگ،بو، و....) خلط کرده و دچار انحراف شویم یعنی ما دریافت هائی که از حس معنوی خود داریم با رنگ وبو بخشیدن به آنها و مقید کردن آن در قالب های خاصّ  دچار خرافه خواهیم شد باخلط حواسی که فراتر از رنگها وبی رنگی را درک میکند با حواس محدود به رنگها خرافه ها شکل میگیرند.بر میگردیم به مثال جنین داخل شکم مادر که صدائی را از جهان خارج میشنود و میجهد مغز جنین کنشی غریزی از خود نشان میدهد ولی اگر او ماهیت اصلی صدا را میدانست شاید نمی ترسید ونمی جهید.

خرافات زائیده خلط حس معنوی محض و حواس ظاهری محدود به پدیده های عادی است

انسان که دوجنبه دارد لاهوتی وناسوتی(فیزیکی ومتافیزیکی) حوّاس ظاهری(حسهای پوشیده) حسهای انسان ازبعد ناسوتی وحیوانی اوست وبرعکس حس معنوی (حس برهنه ) حس بعد

الوهی اوست،خلط این دوحس خلط بین انسانیت مطلق و حیوانیت مطلق انسان است.وغالب انسانها دراین خلط حواس بسر می برند.

مخلص اینکه ساحت های کشف شدهء بواسطهء حس معنوی وروحانی انسان فاقد رنگ و بو صوت وسا یراعراض موجود در جهان فیزیکیست.واین یافته ها قابل گزارش در این جهان فیزیکی محض نخواهد بود،در حدیثی هست که((هرکس خدا را شناخت لال میشود))یعنی این شخص ساحت معروض حس معنوی کشف کرده که گزارش نمی پذیرد،لذا هر گونه گزارش از خدا گزارشیست از تصویر های این جهانی وحوّاس ظاهری (همچنانکه از عرصه متا فیزیک نمیتوان گزارش داد).بنا به قول ابن عربی خدای نقش بسته در خیال هر کس که دارای شاکله میباشد الاه معتـَقـَد اوست،لذا قلمروذات خدا فقط سکوت است وهیچ گزارشی ندارد.بنابراین در اسلام خداوند را با اسماء وصفات که قابل گزارش در این جهان است میشناسیم که مسائل تشبیه وتنزیه را پیش پای ما می گذارد.(در عالم عرفان ودین اسماء وصفات نقش عرصه اولترا فیزیکی را بزبان علم امروز ایفا میکنند)

 اگرچنانچه ما را دنیائی که حس پوشیده مابما عرضه میکند در برمیگیرفت وگنجایش مارا داشت، ما از این جهان راضی بودیم،ووقتی راضی بودیم دیگر هیچ گونه تکاپوو فعالیت وجنبشی برای برتری جستن وارتفاع وبرای سعود در خویشتن نبودیم.وقتی میخواهیم از این مرحله به مراحل بالاتر برویم مشخص میشود که این جهان حواس ظاهری مارا در خود جا نمیدهد و وسعت وحیثیت ما بیش ازآن است میبینیم مدام انسان بدنبال مراحل والاتر وسا حتهای جدیدی میگردد.و هراندازه مقام ومقّر ومنزلت برای خودمان پیدا میکنیم باز هم میخواهیم که جایگاهی از آن والاتر داشته باشیم .واین قوّهءکمال جوئی در انسانست .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:36  توسط جاوید مدرس اول  | 

 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 1:10  توسط جاوید مدرس اول  | 

                 جهان پر شحنهء سلطان عشق است       زماهی تا به ماه ایوان عشق است

               نشاید عشق را هر ناتوانی                    بباید کاملی و کار دانی

                 شگرفی باید وپاکیزه بازی                  که آید از هر اندوهیش نازی

 اینک دریابیم درکالبد ما کدام غالب است حیوانیت یا انسانیت، احساسمان در این رابطه چیست

احساسمان با ما رو راست است،یانه  آِیِنه مان غمّاز است یاچابلوس وحقیقت را وارونه نشانمان میدهد.:    عشق خواهد کین سخن بیرون رود         آینه غمّاز نبود چون بود؟

                       آینه ات دانی چرا غمازّ نیست              زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست

            غمزه جو بزدای زنگ و صورتی        مغز را بنگر زصاف و سیرتی

این پنج حس، دنیا را به ما عرضه میدارد،حس های دیگری هم در ما هست امّا ما گمشان کرده ایم آنها را بیابیم تا انسان راو انسانیت را در یابیم.و خود کلانمان را پیدا کنیم .

مولا نا : پنج حسی هست جز این پنج حس             آن چو زرّ سرخ واین حس ها چو مس

        حس ابدان قوت ظلمت میخورند              حس جان از آفتابی می چرند

            ای ببر ده رخت حس ها سوی غیب        دست چون موسی برون آور زجیب

مولانا اغلب جهان فیزیکی را به یک رحمی بزرگ تعبیر میکند میگوید همچنانکه تن ما، در رحم مادر پیدا میشود و رشد وتولد می یابد در رحم دنیا هم بخش اعظمی از جان ما پیدا وشروع به رشد وتکامل میکند و با رحلت در جهانی والاتر متولد میشود.

مثنوی،مولا نا :حامله گریان ز زه کاین المناص     وان جنین خندان که پیش آمد خلاص

دیوان سمش :حامله است تن زجان درد زه است رنج تن     آمدن جنین بُود درد وعذاب حامله

همچنین جنین در بطن مادر در مراحلی از رشد اعصاب وپنج حسش به تکامل میرسد دنیای خارج از شکم مادر را که برایش نامأنوس وناشناخته است،کم کم صدا هائی را میشنود و عکس العمل نشان میدهد که این موضوعیست آزمایشگاهی و به ثبوت رسیده

مثنوی،مولانا:  چشم را چشمی نبود اول یقین        در رحم بود او جنین گوشتین

دراین دنیا نیز با تکامل وفربهی جان حس های برین ما هویدا میشوند،حسهائی که لازمه ی ادراک جهانی والا تر این دنیای فیزیکیست واین حواس برین ما رشحه هائی از آن جهانی که جان ما در آن ودر کالبدی خفیف تر تولد خواهد یافت،دریافت میکند همانند آن جنین که در شکم مادر از این جهان رشحه هائی را دریافت میکند. 

مثنوی ،مولانا :اندکی جنبش بکن همچون جنین       تا ببخشندت حواس نور بین

                  وز جهان رحم چون بیرون روی      از زمین در عرسه ی واسع شوی

    .............مرگ بی مرگی بود ما را حلال       برگ بی برگی بود ما را نوال

                  ظاهرش مرگ وبه باطن زندگی      ظاهرش ابتر نهان پایندگی

                 در رحم زادن جنین را رفتنست       در جهان او را زنو بشکفتن است

             چون مرا سوی اجل عشق و هواست     نهی لا تـَقلوا بایدیکم مراست 

سیف فرغانی گوید:  ناقص بماند مرد چو کامل نشد بعشق            همچون جنین که از شکم مادر اوفتاد

 حواس :غیر از حواس ظاهری ،حواس دیگری نیز در وجود انسان هست که مخفی است این حواس مخفی برای درک عالم های دیگر و ساحت های دیگر هستی است ما با حواس ظاهری حداقل قلمروجهان هستی مورد شناسائی قرارمیگیرد.از جائی که انسان به این حداقل اغناء نمی شود و رضایت نمی دهد ومیل به کشف حداکثر قلمرو آفرینش دارد،بنا براین انسان نهایت علاقه مندی وتمایل را برای کشف حواس باطنی خود دارد واز جائی که جهان از طریق حواس فعّال وشناخته شده برای ما مورد شناسائی قرار میگیرد(حواسّ ظاهری) پس جهان برای ما به اندازه حس مااست،و اگرما از سهم اندکی در شناخت جهان برخورداریم حسهای فعال ما محدودوتنگ است وتنها به حوّاس ظاهری خود اکتفا کرده ایم و از فعّال سازی حسهای خفی درمانده ایم در نتیجه جهان شناخته شده مان بسیار کوچک است.و به اندازه وسعت حواس ماست.گلشن راز :ندارد هیچ جوهر بی عَرَض عین         عَرَض چه بودکه ((لایَبقی زَمانَین))

هیچ جوهری بی عََرَض(رنگ وابعاد،صفات جسم) دیده نمیشودوبه حس در نمیآید وعَـرَض

خود ماهیتی است که هر لحظه در تغییر است.

بنابراین ابعاد جهان شناخته شده برای ما از حسهای درونی وظاهری ما تـَبَعیّت دارد.

گلشن راز : خرد از دیدن احوال عُقبی              بود چون کور مادر زاد ِ دنیا

                 ورای عقل طُوری دارد انسان        که بشناسد بدان اسرار پنهان

                 توئی تو نسخهءنقش الهی                بِجواز خویش هر چیزی که خواهی   

ذاتاً انسان به حیطهء شناخت حواس ظاهری قانع نیست ومیل باطنی انسان درغلیّان برای کشف قلمروهای ناشناخته است تا خود را ارضاء بکند که از دغدغه ونگرانی و اضطراب بیرون بیآید،از جائی که قوای حسی ظاهری درماندهء از کشف قلمروهای نا شناخته است ،امّا انسان ول کن این مسئله کشف وشهود قلمروهای دور از دسترس حواس ظاهری نمیشود.

مثنوی،مولانا : این برون ازآفتاب واز سُها           واندرون از عکس انوار عُلی

                    نورِنورِچشم خود نورِ دل است      نور چشم از نور دلها حاصل است

                    باز نور نور دل نور خداست         کو زنور عقل وحسّ پاک و جداست

اگر نور معمولی نباشد چشم سر رنگ ها و شکل ها را نمیبیند همینطور اگر نور روحانی نباشد خیالات درونی را هم نمیبینیم. خیالات ماهم رنگهائی دارند که برای دیدن آنها به نوری غیر از نور معمولی نیاز است که مولانا آن را ((عکس انوارعُلی ))تابش نورهای الهی مینامد

نور چشم سر از روشنائی دل است،ومنشأ نور دل هم نورخداونداست.خداوند نورمطلق است.

 حد اکثر موجودیّت انسان وحداکثر معنای انسان در این ناشناخته ها(انوار عُلی) است يا، حد اکثرانسان در حوّاس معنوی است وحد اقل در حواس ظاهری،بسنده کردن به حواس ظاهری خویشتن را در حداقل هستی نگهداشتن است .

گلشن راز :جهان را نیست هستی جز مجازی            سراسر کار او لهو است وبازی

لذا باکشف قابلیّت های درونی حواس باطنی ،حواس بَرین ومعنوی پا به عرصه فراخ ونا محدود هستی میگذارد.عطـّاردر منطق الطیر میگوید :

               گر تورا آن چشم غیبی باز شد                 با تو ذرّات جهان همراز شد

               ور به چشم عقل بگشائی نظر                عشق را هرگز نبینی پا وسر

               مردِکار افتاده باید عشق را                    مردم آزاده باید عشق را

              تو نه کار افتاده ای نه عاشقی                 مرده ای تو عشق را کی لایقی

              زنده دل باید در این ره صد هزار          تا کند در هر نفس صد جان نثار

 میل باطنی انسان به معرفت ومعنویت ناشی ازاین حوّاس باطنی کشف نشده است که در نا خود آگاه ما به جنبش وانگیزش در میآید.ما بی خبرازاین حواس معنویمان ،انگیزه ومیل معنوی ومرموز خود را به خرافات ، جادو، واین قبیل مسائل نا هنجارمعنوی منعطف میکنیم.

مثنوی،مولانا :هرکسی اندازة روشندلی                   غیب را بیند به قدر صیقلی

                   هرکه صیقل بیش کرد او بیش دید      بیشتر آمد بر او صورت پدید

این بیقراری ناشی از حوّاس معنوی ،امیال مرموزی را در باطن ما بیدار میکند،که گرایش ما را به پدیده های مرموزسوق میدهد.ازقبیل جن،فرشته،روح،مَلَک....

در حیطهء حوّاس ظاهری پنج گانه عالم شناخته شده وقابل لمس پدیده ها بر اساس استعداد این حواس و قابلیت آنها برای ما قابل شناسائی است یعنی پدیده ها به رنگ حواس ما در میآید.

آیا در جوهر خود آن پدیده همان است یا همان نیست؟ دقیقاً برای حواس ما مشخص نمیشود.

مختار نامه،عطار: جانی که به رمز،قصهء جانان گفت     ببرید زبان وبیزبان پنهان گفت

                   تاکی گوئی ((واقعهءعشق بگوی!))      چیزی که چشیدنی بود نتوان گفت

ساختمان فیزیکی حواس:   

(((حواس ما از طریق رشته های عصبی که نقش سیم را برای انتقال پالس های الکتریکی به مغزرا ایفا میکند، جهان اطراف را مورد شناسائی قرار میدهند،مغز ما با تعبیر وتفسیر این پالس ها ی الکتریکی پدیده ها را از طریق الگو های تعریف شده خاص خود مورد پردازش قرار میدهد.فرا کنش های متا فیزیکی مغز انسان که ناشناخته است .امّااین کمیت و کیفیت شناخته شده علمی پنج پنجرهء ذهن ما بسمت جهان فیزیکی است.حال آیا حواس باطنی و معنوی ما یک سیستم بیسیم برای شناسائی جهان های ناشناخته اولترا فیزیکی ،ومتافیزیکی دارد یا نه، علم هنوز شاید در صدد بر داشتن خیز و قدم در شناخت این مطلب بوده یا نه ما بی اطلاع هستیم ،امّا این فرضیه زیاد هم از نظر علمی بعید بنظر نمیرسد،جائی که سیستم آفرینش از رشته های عصبی به جای سیم انتقال،اطلاعات به مغز عمل میکند چرا که بیسیمی در بساطش نباشد؟.مسئله ذوق وشهود عارف ومسئله وحی برای انبیا فرضیهءمارا در کار این بیسیم قوّت میبخشد ،الکترو کاردیو گرافی از امواج ،سا طع شده ازمغزنیزدراین مورد جای خود دارد .دانشمندان توانسته اند ازطریق امواج مغزی سیستمهای هوشمند روبوتیک وسیستم های اتوماسیون را کنترل کنند))) 

تثلیث عالم :

(ساحت های شناخته شده برای انسان را بطور کلی به سه ساحت میتوان تقسیم کرد )

الف:جهان فیزیکی قابل شناخت با حواس ظاهری پنج گانه که دانش بشری تقریباً برآن احاطه دارد حیطه مادی جهان است.وعلم فیزیک کلاسیک احاطه کامل بر آن دارد

ب:عرصه اولترا فیزیک آثاروخاصیت مادّه دراین عرصه خفیف تر شده وحالت زُمختی خود را ازدست میدهد وبه نورو طیفهای نور نزدیکترمیشود ویا نور میشود.امواج صوتی و الکترو مانیتیک دراین زمره میباشد. عرصه حواس ما فقط طیف های مرئی را روئیت واحساس میکنند. در تأئید همین مطلب مولا نا میگوید (توجهان را قدر دیده دیده ای) آثارطیف های نامرئی از طریق اسباب آلات ساخته شده قابل برسی وشناسائی است ،چشم غیر مسلح قادر به

روئیت نیست، حال دانش بشری چه مقدار ازاین ساحت را قابل شناسائی قرارداده معلوم نیست ولی تا آنجائی که امکانات تکنولوژیک اجازه میدهد آنرا شناخته است، که طیف های نوری وامواج الکترومانیتیک ازاین قبیل میباشند.که در تمام پهنه گیتی ساری و جاری میباشد،حرکت از جانب جهان فیزیکی بسوی جهان اولترا فیزیکی و پیوند میان آندو با خفیف و رقیق تر شدن ماده اتفاق می افتد نظریه های جدید علمی فیزیک نو و نظریه ی کوانتومی وقضیه ی نسبیت انشتین در فضای اتصال عالم فیزیک به فضای اولترا فیزیکی وسرعت نور قابل بحث و شرح است که خارج از حوصله وموضوع بحث ما خواهد بود.(مادّه همواره به انرژی تبدیل میشود،

یعنی عالم ضخیم به عالم خفیفتر تبدیل میشود،پس کالبد های خفیفتر وغیر مادّی هم میتواند برای حمل روح وجان وجود داشته باشد).

د:عرصه متا فیزیک: که تقریباً ناشناخته ومکتوم است امّا آثارآن را تأویل تعبیر و تفسیرمیتوان کرد مثال ساده( جان ،فکرو ذهن و اندیشه و جنس آن) هست امّا ماهیت آن قابل عرضه نیست،و یا آیا میتوان ماهیت متافیزیکی وکیفیت اطلاعات را در عرصه زندگی توضیح داد؟

مو لا نا میگوید: جان چه باشد جز خبر در آزمون          هرکه را افزون خبر جانش فزون

او دقیقاً ازماهیت متافیزیکی جان واطلاعات را خبر میدهد.وجان علوی که نفخه ی الهی است ذاتش همانند ذات الهی که قالب آب و گل بخود گرفته است.

فرایند واصول کار مغزوبازتاب های متافیزیکی آن بسیار مشهور ومشهود است مثلاً ماهیت درد و لذّت چیست وازاین قبیل فرا کنش های مغزقابل توضیح نیست واین عرصه خفیف ترازعرصه اولترا فیزیک میباشد ،امّا آنچه که مسّلم است تأثیر متقابل این سه عرصه بر یکدیگر میباشد ،نکته دیگر اینکه هیچگونه آثار ماده را از این عرصه را نمیتوان گزارش کرد.

تکنولوزی جدید به بشر این امکان را میدهدتا تأ ثیر پذیری این سه عرصه را در کنش هائی ازقبیل هوش مصنوعی به منصه ی ظهور بگذارد که بخش سخت افزاری آن عرصه فیزیک وبخش های فرا کنشی و پروسه (الکترونیکی) وپردازشی جزو عرصه اولترا فیزیک وبخش نرم افزاری که شامل برنامه ها واطلاعات میباشد بخش متا فیزیکی آن میباشد)   

در این سه ساحت عرصه اولترا فیزیک نقش برزخی دارد،وپلی است میان عالم فیزیکی ومتا فیزیکی این فرایند را ما در خود انسان میتوانیم همان مثال رشته های عصبی ،پالس های الکتریکی و فرا کنش های مغزی حاصل از این پالس های الکتریکی عنوان کنیم و پروسه ای که مغزاز دریافت های عالم فیزیکی را به زبان متافیزیکی برای مغز تعبیر و تفسیر میکند  .

((در فرآیند کلی تظاهرات مادّه در این سه عالم بصورت ذره ای وموجی پدیدار میشود که این دو حالت در عالم فیزیکی بصورت ذره ای ودر عالم اولترا فیزیکی موجی وماهیت آن در عالم متافیزیکی نا معلوم و برغم نظریه ی دانشمندان ضد مادّه خواهد بود. ))   

بنابر این از دید گاه عرفانی،عرفا اگر حس های برین را با بریدن از دنیا و عطف به جهان های برین میتوان همانند جنین داخل شکم مادر رشحاتی را دریافت کرد.وبدین ترتیب فیض رحمت الهی از طریق،روح القدس شامل حال ما خواهد شد.ونَفَس ما هم مسیحائی میگردد.

حافظ : فیض روح القدس ار باز مدد فرماید         دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد

عالم کثیف و لطیف:ابن عربی میگوید عالم بین کثیف و لطیف امتداد دارد،مراد از کثیف و لطیف جسم وروح است.صوفیان در این معنی به حدیثی استشهاد میکنند.((که خدای را هفتاد هزار حجاب نورانی و ظلمانی است که اگر آنهارا بر افکند آثار جلال روی او دیدگان خلق را میسوزاند.ابن عربی بین عالم کثیف و لطیف را به پنج مرتبه تقسیم میکند و آنهارا حضرات خمس مینامد رویا هارا (رویاهای صادق) را از مظاهر این حضرات که حضرت خیال یا حضرت مثال باشد می شمارد نزد ابن عربی عالم مثال عالمیست حقیقی که صورت های اشیاء

در آن موجودند،بگونه ای که بلحاظ لطافت و زمختی بینابین اند، یعنی بین روحانیت محض و مادیّت صرف قرار دارند او از عالم خیال مقید یا متصل که مرادش همان عالم خیال انسانیست نیز سخن میگوید ،که مثال آینه ایست در عقل انسان و صورت های عالم مثال مطلق در آن منعکس میشود.پس مخیله قـّوه ایست که انسان رابه عالم مثال مرتبط میکند، هرگاه حواس یا قوای دیگر روی آن اثر بگذارند وظیفه ِی حقیقی خود را گم می کندو صورت هائی بدون مثال می آفریند.ابن عربی معتقد است که نیروی تخیـّل یکی از وظافش آفرینش و ابتکار است واین..

 http://photo.net/photos/javid.modarres



+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:0  توسط جاوید مدرس اول  | 

عرفا واقعه ی مرگ رابعنوان یک فرآیند تکاملی در مسیر زندگی ونقطه ی عطف می نگرند

مرگ امّا بر دو گونه است یکی مرگ طبیعی که همه ی خلق بدون استثناء آن را میچشند،در این مرگ عبد با رجوع عینیش به ذات و احد الهی ،پروردگار خود را ملاقات میکند.همان گونه که نهر به دریا باز میگردد که از آن برون شده است.دوّم مرگ اهل کشف و وجد که همان فنای صوفیانه است در اینجا عبد با رسیدن به مرتبه ی عینیـّت با خدا و مشاهده ی او در تمام مظاهر هستی خدا یش را ملاقات میکند ،این مرگ را مرگ ارادی گویند که همان مقام فنا نزد صوفیان است.

البته لازم به ذکر است هر لحظه ای که بر انسان میگذرد مرگ اتفاق میافتد یعنی سپری شدن دقایق وتحول وتبدیل اتفاق افتاده در آن لحظه ها یعنی تحولات روحی و جسمی که هر روزه و درهر لحظه اتفاق میافتد وانقلاب روحی و جسمی در شخص شالوده ی مرگ تبدیلیست (کرم ابریشم و مراحل دگر دیسی آنرا در نظر بگیرید)

.................     ..عزیزا! گر بمیرد نفس فانی        دل باقیت یابد زندگانی

بنابر این خاموشی هواهای نفسانی مرگ تبدیلی است، یعنی مردن در ظلمت و زنده شدن در روشنائی ،شکافتن این گور با تیشه اراده وهمت و احیای خویشتن واین تبدیل وتحول فرهنگ مرگ است     

اسرار نامه،عطـّار : بقای ما بلای ما ست ما را            که راحت در فنای ماست مارا

                   اگر شادیست مارا،گر غم،از ماست      که برما هرچ میآید هم ازماست

                   چه بودی گر وجود ما نبودی               دریغا کز دریغا نیست سودی

                    وجودِ جان به مرگ تن نیرزد            که عمری زیستن ،مردن نیرزد

                    بلاشک هستیی ما پستی ماست           که مارا نیستی از هستی ماست

                   همه کام دلم از خود فنائیست               که در عین فنا عین بقائیست

در مزمت نفس عطـّار میگوید:

                 پسر را گفت حلاج نکو کار           ((به چیزی نفس را مشغول میدار

                  وگرنه او ترا معزول دارد             به صد نا کردنی مشغول دارد))

کشتن نفس یافتن جان است لاغر کردن نفس، فربهی جان است. جان،آفرین پاک،مشتری جان پاک و فربه توست.که جنس خوب مُبـّصربه هر چه دید خرید.

اقبال لاهوری:     بینی جهان را خود رانبینی           تا چند نادان غافل نشینی

                       نورقدیمی شب را بر افروز         دست کلیمی در آستینی

                      بیرون قدم نه از دور آفاق           تو پیش ازینی،تو بیش ازینی

                     از مرگ ترسی ای زنده جاوید      مرگ است صیدی تو در کمینی

                     جانی که بخشد دیگر نگیرد         آدم بمیرد از بی یقینی

                      صورتگری را از من بیاموز     شاید که خود را بازآفرینی

رافض:..........روح القدس را در چنگ آور      عیسی دمی شو تا جان ببینی    

خیام در باره ی اشخاص تن پرور ودنیا دوست میگوید:

چندین غم مال وحسرت دنیا چیست؟                   هرگز دیدی کسیکه جاوید بزیست؟

 این چند نفس در تن تو عاریتیست                      با عاریتی ،عاریتی باید زیست                 

 سعدی :در مزمت هدر دادن عمر وجان گران بها میفرماید یک شب تأمل ایام گذشته میکردم وبر عمر تلف کرده تأسف میخوردم وسنگ سراچه ی دل به الماس آب دیده میسفتم،واین بیت ها مناسب حال خود میگفتم:

                  هر دم از عمر میرود نفسی  ==  چون نگه میکنی نماند بسی             

                 ای که پنجاه رفت ودر خوابی ==  مگر این پنج روزه دریابی

          خجل آنکس که رفت و کار نساخت == کوس رحلت زدند وبار نساخت

                     خواب نوشین بامداد رحیل ==  بازدارد پیاده را زسبیل

                 هر که آمد عمارتی نو ساخت == رفت وآنرا به دیگری پرداخت 

                وان دگر پخت همچنین هوسی == وین عمارت بسر نبرد کسی

                      یار نا پایدار دوست مدار == دوستی را نشاید این غدّار

                نیک وبد چون همی بباید مُرد == خنک آنکس که گوی نیکی برد

           برگ عیشی بگور خویش فرست == کس نیارد زپس تو پیش فرست

                   عمر برفست و آفتاب تموز== اندکی ماند وخواجه غرّه هنوز

                ای تهی دست رفته در بازار == ترسمت پر نیاوری دستار          

        هرکه مزروع خود بخورد به خوید == وقت خرمنش خوشه باید چید

حافظ : بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست    آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست!

باردیگر گریزی میزنیم بر ساحت دل  تا نظر دیگر صاحبدلانرا نیز بر منظر(دل) داشته باشیم، صاحب گلشن راز شیخ شبستری در باره دل میفرمایند:

796-  ندانم خال او عکس دل ماست         ویا دل عکس خال روی زیباست

797- زعکس خال او دل گشت پیدا          ویا عکس دل آنجا شد هویدا

798- دل اندر روی او یا اوست در دل     به من پوشیده شد این کار مشگل

راز حیات وآفرینش وآفرینده برای انسان پوشیده و پنهان است واین گره هرگز برای کسی گشوده نشده است ونمیشود.حکیم نظامی گنجه ای در ازلی وابدی بودن خالق عالم وعلم وملک وی می گوید که اولیا وانبیا گره این کار را برای ما باز نکردند وچیزی نگفتند:

                   پرورش آموختگان ازل              مشگل این کار نکردند حل

                   کز ازلش علم چه دریاست این      تا ابدش مُلک چه صحراست این

شیخ شبستری نیز با درک این مطلب که خال رخسار نماد وحدت اوست و ادامه حیات وزندگی به نقطه سیاه دل بستگی دارد ومرکز فهم آفریننده ومحل شهود نیز همان نقطه سیاه دل است (سرّسُویدا) .یک لحظه با خود می اندیشد که آیا آنخال وحدت یانماد وحدت عکس این نقطهءسیاه دل است ویا برعکس آن خال در دل اقتاده و آنرا هستی بخشیده است ویا از نظر یک انسان متفکر دل را به خال باید همانند کرد و خال را به نقطه سیاه دل وخود نیز در آن میماند.

799- اگرهست این دل ما عکس آن خال           چرا میباشد آخر مختلف حال

800- گهی چون چشم مخمورش خراب است      گهی چون زلف او در اظطراب است

801- گهی روشن چو آنروی چو ماه است           گهی تاریک چونخال سیاه است

802- گهی مسجد بود گاهی کنشت است              گهی دوزخ بود گاهی بهشت است

803- گهی بر تر شود از هفتم افلاک                 گهی افتد به زیر توده خاک

بنده عرض کردم قلب دیگر است و دل دیگر ،این ها همه در قلب اتفاق میافتد ودل فقط

انقلاب عشق را دارد.دل فقط وفقط پایگاه حضرت حق است. (جایگاه جان علوی) که از عالم امر است و قطره ای از حق است.

              خال دانی چیست؟یعنی اصل روح          نور او مر قلب را بخشد فتوح

مصیبت نامه،عطار:                                                                                        

               فکرتی کز وَهم عقل آید پدید              آن نه غیب است آن زنـَقل آید پدید

               سالکِ فکرت که در کار آمد ست       نه زعقل،ازدل،پدیدار آمد ست

               اهل دل را ذوقِ فهمی دیگر است       کان زفهم هر دو عالم برتر است

               هر که را آن فهم در کار افکند          خویش در دریای اسرار افکند

ذوق:قیصری میگوید ذوق آن چیزی است که عالِم از راه وجدان و کشف در می یابد نه از

طریق برهان وکسب، ونه از طریق باور کردن و تقلید.این همان علمی است که به گو نه ویژه در دل القاء میشود .که عارف فقط معانی آن را می چشد امّا نمی تواند آنرا در قالب الفاظ در آورد ونه توصیفش کند.

 وحال نظری بیافکنیم به آرای ابن عربی در مورد عقل:

او می گوید )) إنّ َ لِلعقولِ ِحدّاً تَقِفُ عندَهُ مِن حَیثُ ما هیَ مُفَکّرةٌ لا مِن حَیثُ ما هیَِ قابـِلَـةٌ ،فَـَما لـَما لاتـَقـُف عندَ حـَـّدَها؟ فما هَلـَکَ امرءٌعَـرَفَ قدَرَهُ))

شرح وتفسیر عبارت فوق بحثی جدا گانه می طلبد ،چرا که وی خط وسیر و سلوک خود را تر سیم کرده است.عقل دو حیث دارد،یکی حیث تفّکروتولید و استقلال ودیگری حیث قبول و پذیرفتن و انفعال . کلّ حرکت عقل در طول و عرض تاریخ خود ،تابع دو حیث فاعلیّت وقابلیّت است. به نظر وی عقل از حیث فاعلی ،محدود ومتناهی است،یعنی عقل آن گاه که روی پای خویش می ایستد وبر عصای استقلال تکیه میزند وبه تفّکر و تولید میپردازد،محدود ومتناهی است و همین جاست که ضرورت مرز شناسی عقل هویدا میشود ،مبادا که پا از گلیم خویش فراتر نهد و قدم در ساحتی گذارد که آشنای او نیست ودر نتیجه گرفتار تعارض شود وبه هلاکت افتد.امّا همین عقل به حیث قابلیّت وپذیرش حقایق،نامحدود وبی نهایت است.

تباین ميان عشق و عقل :عطـّار در اسرار نامه تقابل میان خرد و عشق را چنین بیان میکند

             خرد آبست و عشق آتش بصورت           نسازد آب با آتش ضرورت

              خرد گنجشگ دامِ ناتوانیست                ولیکن عشق سیمرغ معانیست

              خرد نقدِ سرای کائنات است                ولیکن عشق اکسیر حیات است

              خرد بر در دلی پر انتظارست             ولیکن عشق در پیشان کار است

              خرد راه سخن آموز خواهد                 ولی عشق آهِ جان افروز خواهد

               خرد جان پرور جان ساز آمد              ولی عشق آتش جان باز آمد

                خرد طفلست وعشق استاد کارست       ازین تا آن تفاوت بیشمارست

در آثار صوفيان موضوعی رايج است، چنين بنظر مي‌رسد كه در شخصيت انسان اين دو عامل نيرومند با يكديگر در جدالند. اين جدال را گاه جدال ميان شرع و عشق و گاه تضاد ميان شريعت و حقيقت مي‌خوانند و در آئين فكري  صوفيان گرايش عام به ترجيح عشق است به شرع و عقل‌گاه اين تضاد را با تمام حدت و شدتش به حكمتي گستاخانه تعبير مي‌كند كه عشق بي‌شرع است و شرع بي‌عشق.

عطار: الهی نامه : ظلم وعدل وزشت و خوب کفرودین         از جهان عقل میخیزد یقین

                گر جهان عقل را بر هم نهی                  ذره ای عشقش کند دستی تهی

                چون زعین عشق گردی درد ناک          پاک گردی پاک از اوصاف ،پاک

                چون نماند در ره عشقت صفات             ذاتِ معشوقت دهد ،بی تو،حیات

                لاجرم تا یک نفس باشد ترا                    هستی معشوق بس باشد ترا     

 عشق را با جذبه‌اي كه همة فرقها ـ فرق ميان وفا و جفا، خير و شر. صواب و خطا. را از ميان برمي‌دارد. و خلاصه همة ارزشها را در خود مستحيل مي‌كند. يكي دانسته‌اند اين عقيده در طبايع ضعيف تر فساد يافت و به تناقص‌گرايي انجاميد كه عقل سليم با آن به مخالفت برخاست. هجويري مي‌گويد كه حقيقت تركيبي از اين دو جزء است و اشاره مي‌كند كه شعار (لا اله الا الله محمداً رسول الله) در اسلام خود نمونه‌اي از اين تركيب است كه بخش اول اين شعار حقيقت و قسمت دوم شريعت است.

حافظ :عرضه کردم دو جهان بر دل کار افتاده     بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست

کار دل کار جنون است وعقل را در آن راهی نیست واین جنون لاهوتی است وجنس عقل جزعی ،از جنس ناسوت است (پس عقل لاهوتی همان دل است).

             عالم همه مکتوب دل آدمی است           از حکمت دل هرآنکه دانست برست

           گر نفس ِکِشد حجاب بر دفتر دل           زان پرده کسی زنور دل طرف نبست   رافض

 لاهوت وناسوت دوضد برهم آمیخته اند که معجونی بنام انسان را تشکیل می دهند بخشی خاک بخشی از جنس نور که آیینه ای را برای روئیت جمال حق تشکیل میدهند. دوضد،....اضداد  .در انسان نیرو های حسی و روحی بسیاری است ،که مانند آنها در عالم نیز هست وهر قوه و نیروئی خواه درانسان خواه در عالم به ذات خود محجوب است وبه خود سرگرم ومشغول،و برتر ازخود درهستی نمی بیند،براثر همین حجاب بود که فرشتگان پنداشتند که از آدم برترند وبه او سجده نکردند،ونیز بر اثر همین حجاب نیروهای انسان کورشد و هریک به کمالات دیگرنگاه نکردونیز به کّل کمالات نشأة انسانی ننگریست.این نشأة انسانی عالیترین جمعـّیت الاهی یعنی اسماء وصفات خداوند است وتنها دراین نشأة است که همه ی صفاتی که در اجزای عالم به گونه ای پراکنده موجود است ،یکجا تجلی میکند.پس در انسان جسم ،طبیعت عقل و روح  هست. یا بهتر بگوئیم او موجودیست جسمانی ،طبیعی،عقلانی والهی و هیچ موجودی دیگری دراین صفات همانند او نیست و ازاین  جاست که شایسته ی خلافت الهی است و سزاوار آنکه عالم اصغر نامیده شود،((انسانی که وصفش را آوردیم دوبخش دارد:بخشی حادث  یعنی همان بخشی از انسان که با صورت بدنی عنصری پیوستگی دارد و بخشی ازلی و ابدی یعنی همان که به جانب الاهی متصل است و از عالم امر است.در مذهب وحدت وجود ابن عربی میگوید: پس انسان هم حق است وهم خلق هم قدیم است وهم حادث ،هم سرمدی است وهم فانی و همین طور سایر صفات ضد را باهم دار بدین لحاظ که دو سویه است.لاهوتی و ناسوتی از طرفی انسان علـّت غائی وجود و سبب استمرار هستی است لذا اگر هرگاه علت ظهور حـّق در صورت های وجود زایل شود عالم که مجموعه ی این صورت هاست ،نیز زوال می یابد وذات الهی به تنهائی در حالی که نه در چیزی ظهور کرده ونه برای کسی شناخته شده است باقی میماند.

مولا نا فیه مافیه : حق تعالا حیوانیّت وانسانیت را مرکـّّب کردتا هر دو ظاهر گردند.

چون تعریف چیزی بی ضد او ممکن نیست و حق تعالا ضد نداشت پس این عالم را آفرید که از ظلمت است،تا نور او پیدا شود.عقل مناسب ناسوت است و لازم است تا جائی که ترا بدوست رساند تا بدامن دوست رسیدی عقل را طلاق ده که بعد از آن ترا به زیان میرساند.

 عطـّار : چون درآئی وبرون آئی زخود           سوی معنی راه یابی از خرد

           چون خرد سوی معانیت آورد              خضر آب زند گانیت آورد

عقل در ناسوت آدمی همچون امیری است.مادام که رعایای تن مطیع او باشند همه کارها به اصلاح باشد امّا چون مطیع نباشند همه بفساد آیند. این دنیا وخوشی ها نصیب حیوانیت ادمی است.این همه قوتِ حیوانیت او میکند وآنچه اصل است که انسانست-در کاهش است پس آدمی دو چیز است:آنچه در این عالم قوّت حیوانّیت اوست،این شهوات آرزوها، امّا آنچه خلاصه اوست و، اصل وغذای او،علم و حکمت است ودیدار حق است آدمی را آنچه حیوانیت اوست ،ازحق گریزان میکند وانسانیّتش از دنیا گریزان دوکس دراین وجود درجنگند تا ظفربا که بود؟

عطار :اسرار نامه : زدل تاعشق راهی نیست دشوار          میان عشق ودل موئیست مقدار

                 چو آید لشکر عشق از کمینگاه               نماند عقل را از هیچ سو راه

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 0:50  توسط جاوید مدرس اول  |